انجمن پارسی لند
بازگشت   پارسی لند > فرهنگی و مذهبی > فرهنگ و اندیشه > ایران اسلامی > جبهه و جنگ

سایت پارسی لند | Parsiland Forums



« - | چراغ موشي! »

  

روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی!
نحوه نمایش ابزارهای موضوع  
روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! 27 دی 1389   #1 (لینک)
Alireza


Alireza آواتار ها

مدیر بازنشسته
 
Alireza آنلاین نیست.

روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی!

شهر را ول‌ مي‌كني‌، مي‌روي‌ جبهه‌. جبهه‌ را رها مي‌كني‌، مي‌روي‌شناسايي‌. تنهايي‌ را حس‌ مي‌كني‌ و بي‌كسي‌ را.
شب‌ حس‌ و حال‌ خودش‌ را دارد؛ حس‌ و حالي‌ كه‌ توي‌ روز پيدانمي‌شود. احساس‌ تنهايي‌ شب‌ چيز ديگري‌ است‌. چشم‌ شعاع‌ ديدش‌كم‌ است‌. جايي‌ را نمي‌بيند. نفر فقط‌ خودش‌ را مي‌بيند، شايد هم‌بغل‌دستيش‌ را. همه‌ را نمي‌بيند. نفر، نه‌ حواسش‌ پرت‌ مي‌شود، نه‌ذهنش‌ منحرف‌. شب‌ همه‌ي‌ حواس‌پرتي‌ها را از بين‌ مي‌برد. فكر رايك‌كاسه‌ مي‌كند. آدم‌ تازه‌ به‌ خودش‌ مي‌رسد. همين‌طور كه‌ از ميدان‌مين‌ و سيم‌خاردار و تپه‌ و چاله‌ و خار و خاشاك‌ رد مي‌شود، تازه‌ مي‌رسدبه‌ خودش‌. خودش‌ را ديد مي‌زند، بدون‌ مادون‌.
توجهي‌ كه‌ شب‌ داري‌، توكلي‌ كه‌ داري‌، بيش‌تر است‌. بيش‌تر از روز.بيش‌تر از آني‌ كه‌ فكرش‌ را بكني‌.


يك‌ نفر سرْتيم‌، يك‌ نفر معاون‌، يك‌ نفر قدم‌شمار. يك‌ نفر هم‌ عقب‌گروه‌ مي‌آمد. يكي‌ هم‌ قبل‌ از او. اوايل‌، تخريب‌چي‌ هم‌ جزو گروه‌ بود.منطقه‌ با منطقه‌، فرق‌ مي‌كرد. توي‌ هر منطقه‌، تركيب‌ و تعداد گروه‌ فرق‌مي‌كرد. اين‌ كه‌ از دو تا كمين‌ عبور كنيم‌ يا فقط‌ از يك‌ سنگر، منطقه‌كوهستاني‌ بود يا دشت‌، هور بود يا جنگل‌، حساب‌ كار فرق‌ مي‌كرد،سازمان‌ گروه‌ شناسايي‌ تغيير مي‌كرد.


نبود. شعاري‌ را كه‌ نوشته‌ بودند روي‌ كاغذ و چسبانده‌ بودند پشت‌شيشه‌ نبودش‌. جاش‌ چيز ديگري‌ چسبانده‌ بودند. فرمول‌ عوض‌ شده‌بود. شده‌ بود هشتاد درصد اطلاعات‌، بيست‌ درصد عمليات‌، صد درصدموفقيت‌.
گفتيم‌ «چرا عوض‌ شده‌؟»
گفتند «يه‌ خورده‌ توي‌ درصد عمليات‌ اغراقه‌، ولي‌ ما قبول‌ كرديم‌ كه‌بيست‌ درصد عمليات‌ لازمه‌. ولي‌ هشتاد درصد اطلاعات‌ كمه‌. بايددرصد اطلاعات‌ بره‌ بالاتر.»
فهميدم‌ كه‌ هر چه‌ هست‌ زير سر اين‌ حسن‌ است‌. از وقتي‌ پايش‌ آن‌جاباز شده‌ بود، هي‌ عمليات‌ را كم‌رنگ‌ مي‌كرد و اطلاعات‌ را پررنگ‌.
مجبور شده‌ بوديم‌ كه‌ از شناسايي‌هامان‌ گزارش‌ بنويسيم‌. هر روز صبح‌،يك‌ گزارش‌ مي‌نوشتيم‌ تا بدهند به‌ حسن‌ باقري‌. فرمان‌ده‌هاي‌محورهاي‌ ديگر هم‌ ذوق‌ و نبوغ‌ اطلاعاتيشان‌ گُل‌ كرد، يواش‌يواش‌.


نبايد كسي‌ مي‌فهميد كجا مي‌رويم‌. از پادگان‌ كه‌ بيرون‌ آمديم‌، رفتيم‌سمت‌ دوكوهه‌. مانديم‌ آن‌جا تا شب‌. شب‌ راه‌ افتاديم‌ طرف‌ آبادان‌.
جوري‌ مستقر شديم‌ كه‌ هيچ‌كس‌ نمي‌دانست‌ كجاييم‌، جز فرمان‌ده‌لشكر. منطقه‌اي‌ را به‌ عرض‌ سه‌ كيلومتر براي‌ خودمان‌ نگه‌ داشتيم‌.جيره‌ي‌ خشكه‌ داشتيم‌ با يك‌ آش‌پزخانه‌ي‌ كوچك‌. خودمان‌ مي‌پختيم‌و خودمان‌ مي‌خورديم‌.
توي‌ آن‌ چهار ـ پنج‌ ماه‌، هيچ‌ نامه‌اي‌ رد و بدل‌ نمي‌شد. تلفني‌ هم‌ در كارنبود. نامه‌ هم‌ اگر مي‌نوشتند، نشاني‌ دزفول‌ را مي‌دادند تا نامه‌ بيايدپادگان‌، كه‌ بعد تحويل‌ بگيرند.
پادگانمان‌ دزفول‌ بود، تداركاتمان‌ اهواز، خودمان‌ آبادان‌ كار مي‌كرديم‌.هيچ‌ كس‌ جايمان‌ را نمي‌دانست‌ جز فرمان‌ده‌ لشكر. شناسايي‌ قبل‌ ازعمليات‌ بايد بي‌سر و صدا انجام‌ مي‌شد.


بالاي‌ چهارپايه‌ بود. نقشه‌ي‌ خوزستان‌ را مي‌چسباند روي‌ ديوار. كسي‌نبود باش‌ حرف‌ بزنم‌. با خودم‌ گفتم‌ بعضي‌ها مي‌آيند اين‌جا براي‌جنگ‌، بعد مي‌روند به‌ چه‌ كارهايي‌ مشغول‌ مي‌شوند. اگر آمده‌اي‌ جنگ‌،بيا خط‌ مقدم‌. اين‌جا چه‌ كار مي‌كني‌؟
بعد از جلسه‌ فهميديم‌ كه‌ عجب‌ كاري‌ كرده‌ است‌. روي‌ نقشه‌ حد ومرزها را مشخص‌ كرده‌ بود. هفت‌ تا محوري‌ را هم‌ كه‌ ما به‌ اسم‌مي‌شناختيم‌ پياده‌ كرده‌ بود. به‌ش‌ كه‌ دقت‌ كرديم‌، فهميديم‌ كه‌ توي‌فارسيان‌ هستيم‌. فهميديم‌ كه‌ طرف‌ راستمان‌ كي‌ها هستند، طرف‌چپمان‌ كي‌ها. قبل‌ از آن‌، با خودمان‌ درگير بوديم‌. برادرهاي‌ مشهدي‌ ازسمت‌ كارخانه‌ي‌ نورد آمده‌ بودند، ما هم‌ از فارسيان‌. روبه‌روي‌ هم‌درآمده‌ بوديم‌ و تيراندازي‌ مي‌كرديم‌. آن‌ها به‌ خيال‌ اين‌كه‌ ما عراقي‌هستيم‌، ما به‌ خيال‌ اين‌كه‌ آن‌ها عراقي‌اند.
اطلاعات‌ كه‌ روي‌ نقشه‌ پياده‌ شد، فهميديم‌ قصه‌ از چه‌ قرار است‌.


اوايل‌ بود. نيروها را مقر به‌ مقر مي‌برديم‌ جلو. هم‌ مي‌رفتيم‌ شناسايي‌،هم‌ به‌ سنگر عراقي‌ها نزديك‌ مي‌شديم‌ تا ترسشان‌ بريزد. تا جدا شدن‌ ازخط‌ خودي‌ را هم‌ تجربه‌ كنند. تا وقت‌ عمليات‌ كه‌ مي‌خواهند شبانه‌بروند جلو، دل‌هره‌ نداشته‌ باشند.
موقع‌ رفت‌ و برگشت‌، مي‌ترسيديم‌ برويم‌ روي‌ مين‌. هم‌ لت‌ و پارمي‌شديم‌، هم‌ عراقي‌ها مي‌فهميدند كه‌ ما آمده‌ايم‌.
مين‌ها را در معبري‌ به‌ عرض‌ پنجاه‌ ـ شصت‌ متر خنثا مي‌كرديم‌.چاشنيشان‌ را درمي‌آورديم‌ تا اثرشان‌ را از دست‌ بدهند. آن‌جا اولين‌كارمان‌ خنثا كردن‌ مين‌ بود.
آن‌ موقع‌ اين‌ كارها جزو ابتكاراتمان‌ بود.


يكيمان‌ كلاش‌ داشت‌ و يكي‌ ديگر آرپي‌جي‌. شبانه‌ حركت‌ مي‌كرديم‌ ومي‌رفتيم‌ طرف‌ عراقي‌ها؛ به‌ آن‌ جاهايي‌ كه‌ توي‌ روشني‌ هوا ديده‌ بوديم‌و چيزهايي‌ دست‌گيرمان‌ شده‌ بود.
همين‌طور مي‌رفتيم‌ جلو. يك‌ دفعه‌ به‌ جسمي‌ بزرگ‌ و سياه‌برمي‌خورديم‌. با احتياط‌ مي‌رفتيم‌ جلو و دست‌ مي‌كشيديم‌. تازه‌ بعد ازدست‌ كشيدن‌ مي‌فهميديم‌ كه‌ مثلاً تانك‌ است‌ يا خودروي‌ نظامي‌.برمي‌گشتيم‌ عقب‌ و با آرپي‌جي‌ مي‌زديمش‌، يا با كلاش‌ به‌ طرف‌نيروهاشان‌ تيراندازي‌ مي‌كرديم‌.
اوايل‌ جنگ‌ بود. ما هم‌ اين‌ طوري‌، هم‌ عمليات‌ مي‌كرديم‌ تا جلوي‌پيش‌روي‌ عراقي‌ها را بگيريم‌ و هم‌ شناسايي‌، تا بفهميم‌ عراقي‌ها تا كجاآمده‌اند جلو.


از صبح‌ اصرار و التماس‌ كرديم‌ كه‌ آق ناصر ما را بفرست‌، آق ناصر مابرويم‌، ما هم‌ هستيم‌ آق ناصر، تا برويم‌ گشتي‌ ـ رزمي‌.
گفت‌ «باشه‌، مي‌ذارم‌ بريد، اما كسي‌ مي‌ره‌ كه‌ تانك‌ بزنه‌. هر كي‌ تانك‌بزنه‌، فردا مي‌فرستمش‌ دوباره‌ بره‌.»
مي‌رفتيم‌ بالاي‌ خانه‌هاي‌ سوسنگرد، بالاي‌ درخت‌، يا بلندي‌هاي‌ ديگر،تيراندازي‌ مي‌كرديم‌.
برگشتيم‌.
گفتيم‌ «اينم‌ يه‌ تانك‌. فردا مي‌ريم‌ ديگه‌، درست‌؟»
آمد ديد.
ـ اين‌كه‌ نفربره‌. فردا بي‌فردا.
پكر شديم‌. اوايل‌ بود و هنوز فرق‌ تانك‌ و نفربر را نمي‌دانستيم‌.


اول‌ كار، بايد ازش‌ خوشمان‌ مي‌آمد، تا كارهاي‌ بعدي‌ و عضويتش‌ در تيم‌.مثلاً اگر نيرويي‌ مي‌آمد مي‌گفت‌ دوست‌ دارم‌ بيايم‌ توي‌اطلاعات‌ِ عمليات‌ و بروم‌ شناسايي‌، مي‌پرسيديم‌ قبلاً كجا بوده‌اي‌. اگرمي‌گفت‌ مخابرات‌چي‌ بوده‌ام‌، پيك‌ بوده‌ام‌ يا نيروي‌ تبليغات‌، خيلي‌ به‌نظرمان‌ جالب‌ نمي‌آمد. نظرمان‌ را جلب‌ نمي‌كرد. يعني‌ حس‌ مي‌كرديم‌آني‌ نيست‌ كه‌ مي‌خواهيم‌. اما اگر طرف‌ تخريب‌چي‌ بود يا آرپي‌جي‌زن‌،به‌ دلمان‌ مي‌نشست‌. بعدش‌ بايد مي‌ديديم‌ جسارتش‌ چه‌قدر است‌. سرِنترس‌ دارد يا نه‌. كه‌ بعد ببينيم‌ باب‌ دلمان‌ هست‌ يا نه‌. كه‌ بعد بفهميم‌به‌ درد شناسايي‌ مي‌خورد يا نه‌، موقع‌ كار ترس‌ برش‌ مي‌دارد و كُپ‌مي‌كند. تا ببينيم‌ شرايط‌ ديگر را دارد يا نه‌.


خيلي‌ از نيروها به‌ شوق‌ اين‌كه‌ توي‌ عمليات‌ شركت‌ كنند، مي‌ماندندتوي‌ خط‌. يك‌ ماه‌، دو ماه‌، سه‌ ماه‌، گاهي‌ بيش‌تر. اما نيروي‌ شناسايي‌هر شب‌ مي‌رفت‌ عمليات‌. نيروي‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌ آمادگي‌ اعتقادي‌،اخلاقي‌، روحي‌، جسمي‌ و حوصله‌ را با هم‌ داشت‌. بايد كنج‌كاو مي‌بود.تيزبين‌ و با ابتكارِ عمل‌. هوشيار و قبراق‌ و سرحال‌. جز اين‌ كه‌ نمي‌شدنيروي‌ شناسايي‌.
از زماني‌ كه‌ مأمور مي‌شد، مي‌رفت‌ توي‌ عمليات‌: حفظ‌ اسرار، آشنايي‌ بامنطقه‌، شناخت‌ وضعيت‌ دشمن‌، نفوذ به‌ وضعيت‌، عبور از موانع‌ و هزارو يك‌ چيز ديگر.


شب‌ عمليات‌، با آن‌ حجم‌ نيرو، با تجهيزات‌، با آماده‌سازي‌هاي‌ قبل‌ ازعمليات‌، خيلي‌ها مثل‌ شير بودند، نترس‌ و قبراق‌؛ اما وقتي‌ پاي‌ عمليات‌شناسايي‌ چندنفره‌ مي‌آمد وسط‌، حساب‌ كار فرق‌ مي‌كرد.
سه‌ ـ چهار نفري‌ رفتن‌ و زدن‌ به‌ راه‌ حسابش‌ فرق‌ مي‌كند. ترس‌ و دل‌هره‌مي‌آيد سراغت‌. تنهايي‌ دشت‌، بزرگي‌ كوهستان‌، تاريكي‌ شب‌ و بي‌كسي‌بيابان‌ دست‌ از سرت‌ برنمي‌دارد.
بايد از همه‌ي‌ اين‌ موانع‌ بگذري‌ تا برسي‌ به‌ موانع‌ دشمن‌ و بعدش‌،منطقه‌ي‌ شناسايي‌.


آدم‌ پر جنب‌ و جوشي‌ بود. خيلي‌ علاقه‌ داشت‌ بيايد توي‌ كار اطلاعات‌.به‌ش‌ گفتيم‌ «اگه‌ با اين‌ گرا، بيست‌ و دو هزار قدم‌ رفتي‌ و برگشتي‌ و به‌ ماگفتي‌ چه‌ خبره‌، نيروي‌ اطلاعات‌ هستي‌. موقع‌ برگشتن‌ هم‌، سر بيست‌و دو هزار قدم‌ كه‌ رسيدي‌، اين‌قدر سمت‌ رو برمي‌گردي‌ و مي‌آي‌.»
ساعت‌ چهار ـ پنج‌ صبح‌، آمدند و گفتند «فرج‌اللهي‌ آمده‌ كارت‌ دارد.»
پرسيدم‌ «مگه‌ چي‌ شده‌؟»
شوخي‌ كرده‌ بودم‌. مي‌خواستم‌ ببينم‌ چه‌ كار مي‌كند. كه‌ مثلاً بگويدباشد يا بگويد نه‌، نمي‌آيم‌. آمد.
گفت‌ «مسخره‌ كرده‌اي‌ ما رو؟»
ـ چه‌ طور؟
ـ چه‌ طور؟ بيست‌ و دو هزار قدم‌، بيست‌ و دو هزار قدم‌. من‌ از قدم‌ بيست‌و يك‌ هزار و صد، توي‌ ميدون‌ مين‌ بودم‌. توي‌ سيم‌ خاردار بودم‌.
ـ تعريف‌ كن‌، چه‌ خبر بود؟
در عرض‌ بيست‌ روز شناسايي‌، آن‌قدري‌ كه‌ او برايمان‌ خبر آورده‌ بود،اطلاعات‌ جمع‌ نكرده‌ بوديم‌.


چيزي‌ به‌ سقوط‌ خرمشهر نمانده‌ بود. بهنام‌ مي‌رفت‌ شناسايي‌. چندباري‌ گرفته‌ بودندش‌. هربار، مي‌زد زير گريه‌ كه‌ «دنبال‌ مادرم‌ مي‌گردم‌،گُمش‌ كرده‌ام‌.» ولش‌ مي‌كردند. فكر نمي‌كردند بچه‌ي‌ سيزده‌ساله‌ برودشناسايي‌.
صورتش‌ سرخ‌ بود؛ سرخ‌ِ سرخ‌. جاي‌ پنجه‌ي‌ عراقي‌ها بود. هيچي‌نگفت‌. فقط‌ با دست‌، جاي‌ عراقي‌ها را نشان‌ داد. بچه‌ها راه‌ افتادند.


ـ چه‌ حال‌، چه‌ خبر؟
ـ خبرِ خير. مي‌خواي‌ بري‌ بهشت‌؟
ـ كي‌ از بهشت‌ بدش‌ مي‌آد. كِي‌، كجا؟
ـ بچه‌ها، قضيه‌ي‌ شناسايي‌ شهر رو راه‌ انداختن‌. يه‌ روز هم‌ نبايد تأخيربشه‌. الا´ن‌ خرمشهر آزاد بشه‌ بهتر از يه‌ ساعت‌ ديگه‌س‌.
ـ رو چِشَم‌. الا´ن‌ راه‌ مي‌افتيم‌.
ـ حالا بشين‌ يه‌ چيزي‌ بخور.


شهرمان‌ را گرفته‌ بودند، رفقايمان‌ را شهيد كرده‌ بودند، حالا هم‌ داشتندخانه‌ها و مغازه‌ها را غارت‌ مي‌كردند. رفته‌ بوديم‌ توي‌ يكي‌ از خانه‌ها. ازپشت‌ پنجره‌ مي‌ديديم‌ و صدايمان‌ در نمي‌آمد.
فقط‌ تماشا مي‌كرديم‌؛ كه‌ به‌ كارمان‌ برسيم‌، كه‌ شناسايي‌ انجام‌ شود،كه‌ لو نرويم‌، كه‌ خرمشهر آزاد شود.


تاريك‌ بود، ظلمات‌. طناب‌ باز نمي‌شد. هر كاري‌ مي‌كرديم‌ طناب‌ قايق‌ بازنمي‌شد. عراقي‌ها دنبالمان‌ كرده‌ بودند. حس‌ كردم‌ رسيدند بالاي‌سرمان‌، بالاي‌ بلندي‌ِ نزديك‌ اسكله‌. داد كشيدم‌ «علي‌، بزنشون‌!»
علي‌ رگ‌بار را گرفت‌ طرفشان‌. يك‌ خشاب‌ خالي‌ كرد. از آن‌ بالا سر و صدامي‌آمد.
ـ نزنيد بابا، نزنيد. ماييم‌.
نمي‌دانم‌ عراقي‌ها را زد يا در رفتند. يا اصلاً عراقي‌ها آمده‌ بودند يا نه‌.دويديم‌ بالا. رضا هفت‌ تا تير خورده‌ بود. بغلش‌ كردم‌. رفتيم‌ توي‌ قايق‌.دستش‌ را گرفته‌ بود روي‌ دهانش‌ كه‌ صدا نكند، از درد داد نزند. گرماي‌خونش‌ را حس‌ مي‌كردم‌. آرام‌ سُر مي‌خورد و مي‌ريخت‌ روي‌ دستم‌. گرم‌ِگرم‌ بود.
رضا بريده‌ بريده‌ پرسيد «كي‌ زد؟»
گفتم‌ «علي‌ زد.»
خنديد.
ـ خوب‌ زد، دستش‌ درد نكنه‌.
صورتش‌ از درد جمع‌ مي‌شد. همين‌طور ازش‌ خون‌ مي‌رفت‌.
ياد حرف‌هاي‌ رضا افتادم‌. قبل‌ از آمدن‌ مي‌گفت‌ بايد خون‌ بدهيم‌ تابتوانيم‌ اين‌ بت‌ را بشكنيم‌؛ بايد خون‌ بدهيم‌ تا بتوانيم‌ از اين‌ غول‌ ردشويم‌. به‌ صدام‌ مي‌گفت‌ بت‌، به‌ شط‌ مي‌گفت‌ غول‌.


خودمان‌ زده‌ بوديمش‌؛ اشتباهي‌، به‌ جاي‌ عراقي‌ها. رسانديمش‌بيمارستان‌ طالقاني‌. بردندش‌ توي‌ اتاق‌ عمل‌. مي‌دانستند چند ساعتي‌است‌ چيزي‌ نخورده‌ايم‌. بردندمان‌ رستوران‌ بيمارستان‌. سوپ‌ آوردند.ابراهيم‌ قاطعي‌ چشمش‌ كه‌ به‌ سوپ‌ خورد، با سر كوبيد توي‌ ديوار؛بقيه‌ي‌ بچه‌ها هم‌. نمي‌دانستيم‌ چه‌كار كنيم‌. سيد محمدعلي‌ جهان‌آراخودش‌ را رساند. گفت‌ فقط‌ دعا كنيد بماند. رفت‌ سمت‌ اتاق‌ عمل‌.نشستيم‌ به‌ دعا كردن‌، گريه‌ كردن‌ و ضجه‌ زدن‌. بيست‌ دقيقه‌ بعد، سيدبرگشت‌. گفت‌ «بلند شيد بريم‌.»
ـ چي‌ شد؟
ـ خوش‌ به‌ حالش‌ شد. پريد.


خرمشهر پر شده‌ بود از عراقي‌ها. توي‌ يكي‌ از خانه‌ها قايم‌ شده‌ بوديم‌.منتظر بوديم‌ تا هوا تاريك‌ شود. يك‌ دفعه‌ ديديم‌ از پشت‌بام‌ صداي‌ پامي‌آيد. كم‌كم‌ صدا رسيد به‌ راه‌پله‌ها. رفتيم‌ كنج‌ اتاق‌ و اسلحه‌مان‌ را ازضامن‌ خارج‌ كرديم‌. منتظر بوديم‌ كه‌ در باز شود تا شليك‌ كنيم‌. در بازشد و كوبيده‌ شد به‌ ديوار. بزغاله‌ي‌ كوچكي‌، به‌ دو آمد توي‌ اتاق‌.مادرش‌ پشت‌ سرش‌. خوب‌ شد نزديمشان‌.
از ترس‌ نصف‌ عمر شده‌ بوديم‌. زديم‌ زير خنده‌.


بعضي‌ها يك‌ شب‌ مي‌آمدند شناسايي‌، شب‌ دوم‌ مي‌گفتند كار مانيست‌. دو ـ سه‌ شب‌ هم‌راه‌ گروه‌ مي‌رفتند، بعدش‌ مي‌آمدند مي‌گفتند مانيستيم‌.
خيلي‌ با شجاعت‌ آمد و گفت‌ «من‌ مي‌ترسم‌. نمي‌تونم‌ از خط‌ّ خودي‌جدا بشم‌. نمي‌تونم‌ بيام‌ شناسايي‌.»
ـ خب‌، به‌ سلامت‌.
ـ اما خيلي‌ دوست‌ دارم‌ توي‌ كار شناسايي‌ باشم‌. يعني‌ يه‌ كاري‌ براي‌شناسايي‌ انجام‌ بدم‌. چه‌كار كنم‌؟
مانده‌ بوديم‌ جوابش‌ را چه‌ بدهيم‌.
ـ بمون‌، كاراي‌ ستادي‌ بكن‌. نقشه‌ بكش‌، توي‌ نوشتن‌ گزارش‌ كمك‌ كن‌،از اين‌ كارا.


مشكلمان‌ اين‌ بود كه‌ ببينيم‌ كجاييم‌، بايد چه‌ كار بكنيم‌، كه‌ بعدش‌بتوانيم‌ بجنگيم‌. در اداره‌هاي‌ سوسنگرد نقشه‌ پيدا نمي‌شد. رفتيم‌ژاندارمري‌. يك‌ چيزي‌ گيرمان‌ آمد، اما نقشه‌ي‌ نظامي‌ بود؛ يك‌پنج‌هزارم‌. ازش‌ سردرنمي‌آورديم‌.
رفتيم‌ شبكه‌ي‌ بهداشت‌ و درمان‌. نقشه‌اي‌ كه‌ براي‌ مبارزه‌ با مالارياترسيم‌ كرده‌ بودند به‌ دردمان‌ خورد. حالا مي‌دانستيم‌ چي‌ كجا است‌ وما كجاييم‌.


تجهيزاتش‌ را نداشتيم‌. اطلاعاتش‌ را از ارتش‌ و عراق‌ درآورديم‌. بعدش‌نيروهامان‌ رفتند دنبالش‌.
هر چه‌ ارتفاعش‌ بيش‌تر مي‌شد، تسلطش‌ روي‌ منطقه‌ي‌ دشمن‌ بيش‌ترمي‌شد. دقتش‌ در دادن‌ مختصات‌ جغرافيايي‌ بيش‌تر مي‌شد. اماشرايطي‌ داشت‌ كه‌ تا مدت‌ها نمي‌توانستيم‌ ازش‌ استفاده‌ كنيم‌.
كابل‌ ارتباطي‌ آن‌ چهل‌ متر بود. يعني‌ تا بيست‌ و دو يا سي‌ و دو متربيش‌تر، قدرت‌ مانور نداشت‌. بيست‌ متر به‌ طول‌ كابل‌ اضافه‌ كرديم‌ ونصبش‌ كرديم‌ روي‌ دكل‌ پنجاه‌ متري‌؛ جايي‌ كه‌ جاي‌ يك‌ نفر بود.
رادارمان‌ را نصب‌ كرده‌ بوديم‌ و منطقه‌ي‌ دشمن‌ توي‌ ديدش‌ بود؛ تاآن‌جا كه‌ مي‌خواستيم‌.


نقشه‌هامان‌ قديمي‌ بود؛ از سال‌ چهل‌ و هشت‌ به‌ اين‌ طرف‌. خيلي‌ هم‌به‌ عكس‌ هوايي‌ دست‌رسي‌ نداشتيم‌. كم‌ كم‌ رسيديم‌ به‌ اين‌ كه‌ بايد براي‌مناطق‌، تپه‌ها و جاهاي‌ مختلف‌ اسم‌ بگذاريم‌. شاخص‌ تعيين‌ كنيم‌.
تغييرات‌ آب‌ و هوا دمار از روزگارمان‌ درمي‌آورد. بارندگي‌، خشكي‌ هوا، بادشديد و از اين‌ جور چيزها، شاخص‌ها و نشانه‌هامان‌ را به‌ بازي‌مي‌گرفتند. گاهي‌ اسم‌ و مسير بعضي‌ از تپه‌ها را فراموش‌ مي‌كرديم‌.اصلاً شاخص‌هامان‌ را گم‌ مي‌كرديم‌. رمل‌ مي‌آمد و روي‌ آن‌ را مي‌گرفت‌ وتپه‌ها با هم‌ اشتباه‌ مي‌شدند. آن‌ وقت‌، روز از نو، روزي‌ از نو. مجبوربوديم‌ دوباره‌ برويم‌ شناسايي‌ و دوباره‌ شاخص‌ بگذاريم‌. اسم‌ كمكي‌مي‌گذاشتيم‌ و خودمان‌ را به‌ روز مي‌كرديم‌ تا اشتباه‌ نكنيم‌.


جايي‌ ننوشته‌ بود كه‌ مثلاً اسم‌ آن‌ تپه‌ يا آن‌جا چيست‌. خودمان‌ اسم‌مي‌گذاشتيم‌. مثلاً مي‌گفتيم‌ تپه‌ي‌ كله‌قندي‌. تصوراتمان‌ را از حالت‌طبيعي‌ منطقه‌ روي‌ هم‌ مي‌ريختيم‌ و اسم‌ روي‌ جاها مي‌گذاشتيم‌.
مثلاً يك‌ جايي‌ دو تا درخت‌ كنار هم‌ بودند، به‌ش‌ مي‌گفتيم‌ درخت‌ دوقلو.نشاني‌هامان‌ اين‌ طوري‌ بود ديگر.


نه‌ اين‌كه‌ نو و سالمش‌ را داشته‌ باشند و ندهند. نبود كه‌ بدهند. دوربين‌ديد در شبمان‌ را بارها و بارها تعمير كرده‌ بودند. ديگر كاري‌ ازش‌برنمي‌آمد. قطب‌نما داشتيم‌، اما مال‌ خيلي‌ سال‌ پيش‌ بود. عقربه‌اش‌گير داشت‌ و ميزان‌ نشان‌ نمي‌داد. يك‌ طوري‌ بود كه‌ خيلي‌ به‌ دردنمي‌خورد.
با وسيله‌ يا بي‌وسيله‌، مي‌زديم‌ به‌ راه‌. شناسايي‌ بايد انجام‌ مي‌شد.


رفته‌ بود نيروي‌ هوايي‌ ارتش‌. نامه‌اش‌ را نشان‌ داده‌ بود و گفته‌ بود كه‌آمده‌ عكس‌ هوايي‌ ببرد.
دانش‌جوي‌ رشته‌ي‌ عمران‌ دانشگاه‌ تهران‌ بود؛ از گروه‌ دكتر چمران‌. آن‌موقع‌ها، همين‌طوري‌ چيزي‌ به‌ كسي‌ نمي‌دادند. اولش‌ نامه‌اش‌ را ديده‌بودند. بعد، كلاشينكف‌ تاشويش‌ چشم‌ ارتشي‌ها را گرفته‌ بود.اسلحه‌ي‌ سازماني‌ خودشان‌ ژ سه‌ بود و كلاش‌ براشان‌ تازگي‌ داشت‌.
مرحله‌ به‌ مرحله‌ رفته‌ بود بالا تا رسيده‌ بود به‌ يكي‌ از فرمان‌ده‌هاي‌نيروي‌ هوايي‌. آخر سر هم‌ عكس‌ را گرفته‌ بود و آورده‌ بود.
اولين‌ بار بود كه‌ عكس‌ هوايي‌ مي‌ديديم‌.


به‌ سرمان‌ زده‌ بود براي‌ عكس‌برداري‌، از هواپيماي‌ مدل‌ استفاده‌ كنيم‌.خوب‌ مي‌شد اگر مي‌رفت‌ داخل‌ عراق‌ و با عكس‌ و فيلم‌ برمي‌گشت‌.فرستادنش‌ مشكلي‌ نداشت‌، مانده‌ بوديم‌ چه‌طور برش‌ گردانيم‌.
يكي‌ از هواپيماهاي‌ بدون‌ خلبان‌ عراقي‌، كه‌ با پروازِ كور حركت‌ مي‌كرد،خراب‌ شده‌ بود و افتاده‌ بود توي‌ خاك‌ ما.
مدل‌ خوبي‌ بود. رويش‌ كار كردند و سرپا شد. بيش‌تر كه‌ كار كردند،هماني‌ شد كه‌ مي‌خواستيم‌. يك‌ دوربين‌ قوي‌ رويش‌ نصب‌ كرديم‌ و بالانچر فرستاديمش‌ بالاي‌ سرِ عراقي‌ها. در امتداد خطشان‌ حركت‌مي‌كرد و عكس‌هاي‌ خوبي‌ برايمان‌ مي‌آورد؛ بهتر از عكس‌هاي‌ هوايي‌.


دوربين‌هايمان‌ آن‌قدر كشش‌ داشت‌ كه‌ بتوانيم‌ از خطوط‌ عراقي‌ها فريم‌فريم‌ عكس‌ برداريم‌. مشكلمان‌ ظهور بود.
رفتيم‌ يكي‌ از اين‌ دستگاه‌هاي‌ آگرانديسمان‌ دستي‌ پيدا كرديم‌. داروي‌ظهور هم‌ گير آورديم‌. فيلم‌ها را ظاهر مي‌كرديم‌، عكس‌ها را چاپ‌مي‌كرديم‌ و به‌ هم‌ مي‌چسبانديم‌ و رويشان‌ كار مي‌كرديم‌؛ روي‌ تركيب‌چينش‌ خاك‌ريزها، دكل‌ها، ساختمان‌ها و هر چيز ديگر كه‌ پيدا بود.


سيستم‌هاي‌ شنود عراقي‌ پيش‌رفته‌تر بود. تازه‌، هر چند وقت‌ يك‌ بارعوض‌ مي‌كردند. اما ما با شنودمان‌ كارهاي‌ قشنگ‌تري‌ مي‌كرديم‌.بعضي‌ وقت‌ها، يگان‌هايشان‌ را هدايت‌ مي‌كرديم‌. به‌شان‌ خط‌ مي‌داديم‌.مثلاً مي‌خواستند پاتك‌ كنند، مي‌رفتيم‌ روي‌ خطشان‌. آن‌قدر ظريف‌ كه‌از پاتك‌ كردن‌ منصرف‌ مي‌شدند.
مي‌خواستند عمليات‌ كنند، مي‌رفتيم‌ روي‌ باندشان‌ كه‌، عمليات‌ نكنيد؛ يابكنيد، اما به‌ اين‌ گرا. آن‌قدر كه‌ بارها و بارها حرفمان‌ را گوش‌ دادند ورفتند جاي‌ ديگر يا از جايي‌ رفتن‌ پشيمان‌ شدند.


سال‌ها توي‌ عراق‌ زندگي‌ كرده‌ بود و عين‌ خودشان‌ حرف‌ مي‌زد. ازمعاودين‌ عراقي‌ بود و توي‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌ شنود كار مي‌كرد.
چهل‌ و هشت‌ ساعت‌ تمام‌ گوش‌ از بي‌سيم‌ برنداشت‌. رفته‌ بود روي‌خطشان‌ و جز وقت‌ نماز، از گوشي‌ جدا نشد. حتا غذايش‌ را هم‌ پاي‌بي‌سيم‌ خورد. چندين‌ صفحه‌ يادداشت‌ كرده‌ بود؛ هر چه‌ را كه‌ توانسته‌بود از دو تيپ‌ زرهي‌ عراق‌ بفهمد. اسم‌ فرمان‌ده‌ و رمزهاشان‌ را. محل‌استقرار و تجهيزات‌ و هر چه‌ كه‌ شنيده‌ بود و فكر مي‌كرد به‌ دردمي‌خورد.
يادداشت‌هايش‌ را نشان‌ داد و گفت‌ «اگر اجازه‌ بديد، مي‌خوام‌ اين‌ دو تاتيپ‌ رو بندازم‌ به‌ جون‌ هم‌. اطلاعاتم‌ كامله‌.»
نزديك‌ به‌ پنج‌ ساعت‌، دو تيپ‌ زرهي‌ عراق‌ هم‌ديگر را مي‌زدند، لت‌ و پارمي‌كردند. فرمان‌ده‌ يكي‌ از تيپ‌ها پشت‌ بي‌سيم‌ داد و بي‌داد كرد وفحش‌ مي‌داد كه‌، فلان‌فلان‌شده‌ها، داريد خودمان‌ را مي‌زنيد. با تيپ‌ مادرگير شديد. چرا اين‌جوري‌ مي‌كنيد؟ اين‌ كه‌ به‌ شما خط‌ مي‌دهدايراني‌ است‌، دشمن‌ است‌. و از اين‌ حرف‌ها. باز اين‌ دوست‌ معاود مامي‌رفت‌ روي‌ خط‌ و با صدايي‌ عين‌ آن‌ فرمان‌ده‌، مي‌گفت‌ كه‌ نه‌، بزنيد.اين‌ تانك‌ها ايراني‌اند. بزنيد تا در نرفته‌اند.
تا چند روز خوراكمان‌ شده‌ بود خنده‌.


آن‌ موقع‌، دو تا بيش‌تر توي‌ كشور نبود. قبل‌ از انقلاب‌، ساواك‌ ازشان‌استفاده‌ مي‌كرد.
سمت‌ياب‌ها را كه‌ آوردند، گفت‌ «مي‌خواي‌ باهاشون‌ چه‌ كار كني‌؟ اين‌مال‌ شهره‌. به‌ درد اين‌جا نمي‌خوره‌.»
گفتم‌ «حالا صبر كن‌.»
براشان‌ برجك‌ درست‌ كرديم‌. يكيشان‌ را گذاشتيم‌ يك‌ نقطه‌، يكي‌ ديگررا نقطه‌ي‌ ديگر.
گفتم‌ «من‌ به‌ شما فركانس‌ مي‌دم‌، شما به‌ من‌ سمتش‌ رو بديد. كاري‌ هم‌به‌ هم‌ديگه‌ نداشته‌ باشيد. فقط‌ صحبت‌ها رو چك‌ كنيد.»
به‌ شنود هم‌ گفتم‌ اين‌ فركانس‌ را داشته‌ باش‌. از تقاطع‌ زاويه‌اي‌ كه‌سمت‌ياب‌ها مي‌دادند فاصله‌ و مركز پخش‌ امواج‌ را پيدا مي‌كرديم‌.
فرمان‌ده‌ سپاه‌ِ سوم‌ داشت‌ دفاع‌ مي‌كرد. فكر كنم‌ خليل‌ الدوري‌ بود.داشت‌ يگان‌ها را كنترل‌ مي‌كرد. به‌ توپ‌خانه‌ گفتم‌ اين‌ مختصات‌ رابگيريد و شروع‌ كنيد. آتش‌ كه‌ ريختيم‌، لحن‌ حرف‌هاشان‌ عوض‌ شد. به‌جدل‌ كشيده‌ شد. انگار دعواشان‌ شده‌ باشد، درگير شده‌ باشند با هم‌.يگان‌هاي‌ ديگر كه‌ باهاشان‌ تماس‌ مي‌گرفتند، مي‌گفتند فرصت‌ نداريم‌.به‌مان‌ حمله‌ شده‌.
تا جابه‌جايي‌ قرارگاه‌ سپاه‌ سوم‌ عراق‌ پيش‌ رفتيم‌.


از نقطه‌ي‌ رهايي‌ تا خط‌ دشمن‌ بيست‌ كيلومتر بود. بايد توي‌ كوه‌حركت‌ مي‌كرديم‌. مي‌رفتيم‌ و مي‌آمديم‌. سرماي‌ هوا پوستمان‌ رامي‌تركاند. يك‌ بار، توي‌ واحد هواشناسيمان‌، حداقل‌ سرماي‌ ثبت‌شده‌را ديديم‌؛ چهل‌ و دو درجه‌ زير صفر. انگار قطب‌ بود.


پنج‌ ليتر آب‌ براي‌ هر نفر. يكي‌ ـ دو روزي‌ جواب‌ مي‌داد. براي‌ روزهاي‌سوم‌ و چهارم‌ و ششم‌ و هفتم‌ و بقيه‌ي‌ روزها، كه‌ آفتاب‌ و باد گرم‌ آب‌بدن‌ را خشك‌ مي‌كرد، جز پاتك‌ زدن‌ به‌ تانكر آب‌ عراقي‌ها، راه‌ ديگري‌نداشتيم‌. گاهي‌ قمقمه‌هامان‌ را از تانكرشان‌ پُر مي‌كرديم‌. گاهي‌ هم‌ فقط‌دستمان‌ به‌ فاضل‌آبي‌ كه‌ زير تانكر بود مي‌رسيد.
يكي‌ از بچه‌ها گفت‌ «اين‌ آبه‌؟ يه‌ خورده‌ بوي‌ تايد مي‌ده‌!»
گفتم‌ «آب‌ شناساييه‌ ديگه‌!»


چند تا قمقمه‌ داشتيم‌، يكي‌ ـ دو تا مشك‌ آب‌. يكي‌ ـ دو روزي‌ جواب‌مي‌داد. فصل‌ بارندگي‌ بود و از آب‌ چاله‌ها مي‌خورديم‌؛ از چاله‌هاي‌زمين‌ شوره‌زار، آب‌ شور. چند روزي‌ هم‌ با آب‌ شور خودمان‌ را كشانده‌بوديم‌ جلو.
رسيديم‌ به‌ دجله‌. صبر نكرديم‌. شيرجه‌ رفتيم‌ توي‌ آب‌. شيرين‌ترين‌آبي‌ بود كه‌ در عمرمان‌ خورده‌ بوديم‌.


چند ساعتي‌ مي‌شد كه‌ با بار و بنديل‌ و اسلحه‌، زير تيغ‌ آفتاب‌ بوديم‌.حسابي‌ تشنه‌م‌ بود. قمقمه‌م‌ ته‌ كشيده‌ بود. نمي‌دانم‌ از كجا فهميد.قمقمه‌ش‌ را گرفت‌ طرفم‌. نمي‌دانستم‌ بگيرم‌ يا نه‌. هم‌ خجالت‌مي‌كشيدم‌، هم‌ تشنه‌م‌ بود. دستش‌ را رد نكردم‌. قمقمه‌ را به‌ لبم‌چسباندم‌. زيرچشمي‌ نگاهش‌ كردم‌. لب‌هايش‌ از خشكي‌ تركيده‌ بود.لبم‌ خيس‌ شد. قمقمه‌ را آوردم‌ پايين‌ و دادم‌ به‌ش‌. دستم‌ را كشيدم‌ روي‌لبم‌ و خنديدم‌. صبر كردم‌، خنده‌ش‌ را كه‌ ديدم‌، چشم‌هايم‌ را بستم‌.


«و جعلنا» آيه‌ي‌ نيروهاي‌ شناسايي‌ بود. هر كس‌ مي‌آمد توي‌ اطلاعات‌ِعمليات‌، اولين‌ چيزي‌ كه‌ ياد مي‌گرفت‌ اين‌ آيه‌ بود.
ـ اگه‌ مي‌خواي‌ خدا، عراقيا رو كور كنه‌، اين‌ آيه‌ رو بخون‌. اگه‌ توي‌ديدشون‌ قرار گرفتي‌ يا ديدي‌ دارن‌ از پهلوت‌ رد مي‌شن‌، اين‌ آيه‌ روبخون‌.
همه‌ مي‌دانستند. معجزه‌ مي‌كرد.


كار يك‌ بار و دو بار نبود. هزاران‌ بار پيش‌ آمده‌ بود. عراقي‌ها مي‌آمدند ازكنارمان‌ رد مي‌شدند. ما هم‌ قشنگ‌ مي‌ديديمشان‌؛ حتا سلاحشان‌ را كه‌قنداق‌ تاشو داشت‌، كلاش‌ بود يا مدل‌هاي‌ ديگر. لباسشان‌ را، كه‌ سبزبود، كماندويي‌ بود يا رنگ‌هاي‌ ديگر. هيكل‌ و موهايشان‌ را. حتا گاهي‌مي‌ايستادند و نگاه‌ مي‌كردند. درست‌ بالاي‌ سرمان‌. مي‌گفتيم‌ الا´ن‌ است‌كه‌ ببندندمان‌ به‌ رگ‌بار. خيلي‌ معمولي‌، مي‌ايستادند، نگاه‌ مي‌كردند،بعد مي‌رفتند. «و جعلنا» كه‌ مي‌خوانديم‌، مي‌رفتند.


موقع‌ رفتن‌، نمازشان‌ يك‌ طور ديگري‌ مي‌شد. بعد از نماز، دعا را كه‌شروع‌ مي‌كردند، اول‌ِ «اللهم‌»، كار تمام‌ بود. مي‌افتادند سجده‌ وشانه‌هايشان‌ مي‌لرزيد. دل‌نازك‌ مي‌شدند و اشكشان‌ همين‌طورمي‌ريخت‌. دلشان‌ صاف‌ مي‌شد؛ صاف‌ِ صاف‌. بعد، كار تازه‌ شروع‌مي‌شد. از آن‌ به‌ بعد، آماده‌ مي‌شدند كه‌ بروند. بروند جايي‌ كه‌مي‌دانستند دستشان‌ به‌ هيچ‌ جا بند نيست‌.


طولاني‌ نبود، اما هماني‌ بود كه‌ موقع‌ آمدن‌، توي‌ عقبه‌ مي‌خواند.چسبيده‌ بوديم‌ به‌ هم‌ و صداي‌ نماز خواندش‌ را مي‌شنيديم‌.
همان‌ ذكر را تكرار مي‌كرد. انگار نه‌ انگار كه‌ آن‌جا عقبه‌ بود و اين‌جا زيرپاي‌ دشمن‌ است‌. نمازش‌ را به‌ همان‌ آرامي‌ موقع‌ آمدن‌ مي‌خواند.
هر آن‌ ممكن‌ بود دموكرات‌ها بريزند سرمان‌.


نزديك‌هاي‌ صبح‌ بود كه‌ برگشت‌. غذايش‌ را آوردند؛ آب‌ و نان‌ خشك‌.گفت‌ «اول‌ نماز بخونم‌، بعد مي‌خورم‌.»
سجده‌ كه‌ رفت‌، نيامد بالا. صدايش‌ كرديم‌. خواب‌ِ خواب‌ بود. نيم‌ساعت‌، سه‌ ربع‌ خوابيد.


ساعتش‌ را نمي‌دانم‌. سه‌ ساعت‌، هفت‌ ساعت‌، دو ساعت‌ يا بيش‌تر تاب‌خورده‌ بوديم‌ و طول‌ و عرض‌ و ارتفاع‌ و شيب‌ منطقه‌ را ريخته‌ بوديم‌روي‌ كاغذ و برگشته‌ بوديم‌.
فقط‌ حال‌ اين‌ را داشتم‌ كه‌ ولو شوم‌ و بخوابم‌. بچه‌ها، آمده‌ و نيامده‌،رفتند سراغ‌ منبع‌ آب‌ و وضو گرفتند. بعدش‌ هر كدام‌ رفتند طرفي‌.بعضي‌ها، توي‌ قبرهاشان‌ خزيدند. بقيه‌ هم‌ گوشه‌ كناري‌ كز كردند.
ترس‌ِ از دست‌ دادن‌ نماز شب‌ بدجوري‌ افتاده‌ بود توي‌ دلشان‌.


راه‌ كه‌ مي‌رفتيم‌، مسافت‌ را با گرهي‌ كه‌ به‌ نخ‌ مي‌زديم‌ مشخص‌مي‌كرديم‌. مثلاً هر صد و بيست‌ و پنج‌ قدم‌ يك‌ گره‌.
اما گاهي‌ توي‌ درگيري‌ يا موقع‌ فرار، نخ‌ها را گم‌ مي‌كرديم‌. گاهي‌ هم‌يادمان‌ مي‌رفت‌ گره‌ بزنيم‌.
سوغات‌ حج‌ بود. توي‌ صف‌ نماز جماعت‌، يك‌ وسيله‌اي‌ دست‌ عرب‌هاديده‌ بودم‌ كه‌ وقتي‌ ذكر مي‌گفتند، دكمه‌ش‌ را فشار مي‌دادند. پانزده‌ تاخريدم‌ و برگشتم‌ ايران‌.
مشكلش‌ سفيديش‌ بود. وقتي‌ منور مي‌زدند، ديده‌ مي‌شد. عددهاش‌ هم‌سفيد بودند.
رفتيم‌ پيش‌ بچه‌هاي‌ دانشگاه‌ تهران‌. باهاشان‌ صحبت‌ كرديم‌ كه‌چه‌كارش‌ كنيم‌. گرفتند درستش‌ كردند. مي‌گفتند فسفر مايع‌ خرجش‌كرديم‌.


ديده‌بان‌ها امان‌ نمي‌دادند. گزارش‌ پشت‌ گزارش‌. عراقي‌ها توي‌ معبرديده‌ شده‌ بودند. اين‌ طوري‌، كارِ محمد سخت‌تر مي‌شد.
شب‌هاي‌ آخر، مجبور بود هر شب‌ برود. ده‌ كيلومتر منطقه‌ي‌ رملي‌ راطي‌ كند و تازه‌ برسد به‌ موانعي‌ با عرض‌ يك‌ كيلومتر. بايد از بعضي‌ ازآن‌ها، بي‌آن‌كه‌ خنثاشان‌ كند، رد مي‌شد. اگر خنثا مي‌كرد، حتماً عراقي‌هافردا صبح‌ مي‌ديدند كه‌ سيم‌ها پاره‌ شده‌اند.
بايد زمين‌ را سيخ‌ مي‌زد و از سي‌ ـ چهل‌ رده‌ مانع‌ و خط‌ مين‌ مي‌گذشت‌.فوگاز و والمري‌ و واكسي‌ و ضدّ تانك‌ را پشت‌ سر مي‌گذاشت‌ و ردمي‌شد و دوباره‌ برمي‌گشت‌؛ توي‌ تاريكي‌ مطلق‌. شب‌هاي‌ آخر مجبوربود هر شب‌ برود؛ از ترس‌ اين‌كه‌ عراقي‌ها، موانع‌ را عوض‌ نكرده‌ باشنديا موانع‌ جديد نگذاشته‌ باشند.


شب‌ بود كه‌ رسيديم‌ به‌ خط‌ عراقي‌ها. با دوربين‌ خيره‌ شديم‌ به‌شان‌.غافل‌ از اين‌كه‌ آن‌ها هم‌ با دوربين‌ مادون‌ قرمز ما را نگاه‌ مي‌كنند. مادون‌توي‌ مادون‌ افتاده‌ بود و شده‌ بود شب‌ مهتابي‌.
پيدامان‌ كه‌ كردند، آتش‌ شروع‌ شد. رفتيم‌ سينه‌كش‌ كوه‌ خوابيديم‌.طوري‌ كه‌ نه‌ توي‌ ديد باشيم‌، نه‌ زير آتش‌.
آتششان‌ قطع‌ نشده‌ بود كه‌ يك‌ دفعه‌ ديدم‌ يك‌ نفر دارد دولا دولا مي‌آيدطرفمان‌. زدم‌ به‌ امير.
ـ امير، امير، عراقي‌ها.
اسلحه‌مان‌ را برداشتيم‌ و از ضامن‌ خارج‌ كرديم‌. نيم‌خيز شدم‌. امير زدزير خنده‌.
ـ بخواب‌ بابا. جوجه‌ تيغيه‌.
لامصب‌، راه‌ كه‌ مي‌رفت‌، از دور مثل‌ آدمي‌ بود كه‌ دولا شده‌ باشد.


شب‌ ششم‌ رسيديم‌ به‌ خط‌ خودي‌. بايد سر و صدا مي‌كرديم‌ و شعرمي‌خوانديم‌ و خلاصه‌ صدايي‌ درمي‌آورديم‌ تا بفهمند خودي‌ هستيم‌.
از شانس‌ خوبمان‌، همين‌ كه‌ سر و صدا كرديم‌، گرفتندمان‌ زير آتش‌. حالانزن‌، كي‌ بزن‌. چند ساعتي‌ داد مي‌زديم‌ و علامت‌ نشان‌ مي‌داديم‌ كه‌خودي‌ هستيم‌، بس‌ كنيد. تيراندازي‌ نكنيد.
بالاخره‌ دو ـ سه‌ نفر را فرستادند جلو. از ما هم‌ يكي‌ رفت‌ و پرچم‌ سفيدبلند كرد. تازه‌ فهميدند كه‌ از خودشانيم‌.


پومر، والمري‌ و اسم‌هاي‌ ديگر. تا قبل‌ از جنگ‌، حتا اسم‌ مين‌ را هم‌نشنيده‌ بوديم‌. فقط‌ توي‌ سريال‌هاي‌ خارجي‌ ديده‌ بوديم‌ كه‌، مثلاً بله‌مين‌هاي‌ دريايي‌ هم‌ هست‌. اما حالا از هر طرف‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ برويم‌سمت‌ عراقي‌ها، سر راهمان‌ سبز مي‌شدند. براي‌ رسيدن‌ به‌ منطقه‌ي‌شناسايي‌، بايد خنثاشان‌ مي‌كرديم‌.
اوايل‌ غريبي‌ مي‌كرديم‌. كم‌كم‌ آشنا شديم‌ و باهاشان‌ ور رفتيم‌. خيلي‌ ازمين‌ها را با سنجاق‌ سر خنثا مي‌كرديم‌. كم‌كم‌ خنثا كردن‌ مين‌ شد مثل‌آب‌ خوردن‌. توي‌ تاريكي‌ مطلق‌، مين‌ها را خنثا مي‌كرديم‌، ميدان‌ها راپاك‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ جلو.


نبايد ديده‌ شويم‌.
داد مي‌زنم‌ «سيروس‌! نرو.»
اعتنا نمي‌كند. مي‌رود وسط‌ ميدان‌ مين‌. يكي‌ از بچه‌ها رفته‌ روي‌ مين‌ وزمين‌گير شده‌.
ـ از سيروس‌ چه‌ خبر؟
ـ اون‌ روز كه‌ يادته‌؟ كمرش‌ رو خم‌ كرده‌ بود و سرش‌ پايين‌ بود و دولادولا مي‌رفت‌؟ يادته‌ كه‌، مين‌ منفجر شد و پاشيد تو صورتش‌؟
ـ خب‌...
ـ يه‌ چشم‌ و يه‌ پاش‌ رو جا گذاشت‌.
ـ صورتش‌ چي‌؟
ـ اي‌. بعدِ ده‌ بار جراحي‌، بگي‌ نگي‌ ترميم‌ شده‌.


هفده‌ ـ هجده‌ سال‌ بيش‌تر نداشتند كه‌ آمدند توي‌ هور. بومي‌هامسخره‌شان‌ مي‌كردند. به‌شان‌ مي‌گفتند «شما كه‌ با ناز و نعمت‌ بزرگ‌شده‌يد، چرا اومده‌يد توي‌ هور؟ هور مار داره‌، اژدها داره‌.»
خيلي‌ نگذشته‌ بود، اما كار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ راه‌ را به‌ بومي‌ها نشان‌مي‌دادند. بومي‌ها به‌شان‌ مي‌گفتند «بابا، شما خيلي‌ وارديد. بچه‌ي‌شهر و اين‌ همه‌ واردي‌؟»


همه‌ كار؛ خوابيدن‌، بيدار شدن‌، نماز خواندن‌، غذا خوردن‌، حمام‌ رفتن‌ ودستشويي‌ رفتن‌ توي‌ هور را ياد گرفته‌ بوديم‌. بلم‌ شده‌ بود عين‌خانه‌مان‌ و هور مثل‌ محله‌مان‌.
ني‌ها را مي‌كنديم‌ و به‌ هم‌ مي‌بستيم‌. ده‌ ـ پانزده‌ تا كه‌ مي‌شد، كتري‌ راپُر آب‌ مي‌كرديم‌ و آويزان‌ مي‌كرديم‌ سرِ پارو. ني‌ها را مي‌گرفتيم‌ زيركتري‌ و كبريت‌ مي‌كشيديم‌. دود نداشت‌. آب‌ گرم‌ مي‌شد و مي‌جوشيد وچاي‌ دم‌ مي‌كرديم‌.
روزهايي‌ كه‌ باران‌ مي‌آمد، مي‌رفتيم‌ توي‌ كيسه‌ي‌ خواب‌. پلاستيك‌ هم‌برده‌ بوديم‌ كه‌ زمستان‌ها مي‌كشيديم‌ روي‌ بلم‌ و راحت‌ مي‌خوابيديم‌.وسط‌ آب‌، توي‌ هور.


هنوز نرسيده‌ بوديم‌ كه‌ رم‌ مي‌كردند. چند ثانيه‌ بعد، دور و برمان‌ پرمي‌شد از گلوله‌ي‌ توپ‌ و خمپاره‌. از زمين‌ و آسمان‌ آتش‌ مي‌ريخت‌.نمي‌فهميديم‌ چرا. كم‌كم‌ فهميديم‌ كار عراقي‌ها است‌. حيوانات‌ را دور وبر هور رها مي‌كردند كه‌ با رم‌ كردنشان‌، بفهمند ما آمده‌ايم‌.
دفعات‌ بعد كه‌ مي‌خواستيم‌ برويم‌، طوري‌ مي‌رفتيم‌ كه‌ نه‌ اسب‌هاي‌وحشي‌ بويي‌ ببرند، نه‌ گاوميش‌ها، نه‌ عراقي‌ها.


خواب‌ بوده‌. يك‌ دفعه‌ غلت‌ خورده‌ بود و از بلم‌ افتاده‌ بود توي‌ آب‌. رفته‌بود پايين‌. فكر كرده‌ بود دارد خواب‌ مي‌بيند. مي‌خواسته‌ نفس‌ بكشدكه‌ گلويش‌ پُر شده‌ بود از آب‌. مي‌خواسته‌ زيپ‌ كيسه‌ي‌ خواب‌ را باز كند،زيپ‌ گير كرده‌ بوده‌. هي‌ مي‌رفته‌ زير آب‌، پايش‌ را مي‌زده‌ كف‌ زمين‌ ومي‌آمده‌ بالا. يك‌ لحظه‌ نفس‌ مي‌كشيده‌ و دوباره‌ مي‌رفته‌ پايين‌. هركاري‌ مي‌كرده‌، نمي‌توانسته‌ خودش‌ را از كيسه‌ي‌ خواب‌ دربياورد. يواش‌يواش‌ ني‌ها را گرفته‌ بوده‌، آمده‌ بود عقب‌. از عراقي‌ها كه‌ دور شده‌ ورسيده‌ بود عقب‌، شروع‌ كرده‌ به‌ داد زدن‌.


بلم‌ سر جايش‌ نبود. هر چه‌ هور را گشتيم‌، پيدايش‌ نكرديم‌. زديم‌ به‌آب‌، با همان‌ لباس‌ غواصي‌.
چهار روز مي‌شد كه‌ زده‌ بوديم‌ به‌ آب‌؛ شناكنان‌.
گفتم‌ «مقدم‌، پاسگاه‌ عراقي‌ها رو مي‌بيني‌؟»
ـ آره‌، خيلي‌ فاصله‌ نداريم‌.
به‌ شوخي‌ به‌ش‌ گفتم‌ «بريم‌ اسير شيم‌. ما كه‌ معلوم‌ نيست‌ خط‌ خودي‌رو پيدا كنيم‌.»
مي‌خواستم‌ ببينم‌ چه‌ مي‌گويد. از نيم‌رخ‌ خيره‌ شد به‌ من‌.
ـ اسير شيم‌؟ مي‌كشمت‌. خودم‌ مي‌كشمت‌. اسير شيم‌؟
ـ باشه‌، فقط‌ يادت‌ باشه‌ رو حرفت‌ بموني‌ها.
وسط‌ راه‌، زديم‌ توي‌ ني‌زار كه‌ راه‌ ميان‌بُر را برويم‌. نزديك‌ سي‌ كيلومترشنا كرديم‌. وقتي‌ رسيديم‌، موقعي‌ كه‌ بچه‌ها لباس‌ غواصيمان‌ رادرمي‌آوردند، پوست‌ تنمان‌ باش‌ كنده‌ مي‌شد. ما را گذاشتند داخل‌ يك‌وان‌ بزرگ‌ِ پر از بتادين‌ تا بدن‌ عفونت‌كرده‌مان‌، ضدّعفوني‌ شود.


چند كيلومتر مانده‌ به‌ خاك‌ريز عراقي‌ها، از بلم‌ پياده‌ شديم‌. درخت‌ها ودرخت‌چه‌ها را از بين‌ برده‌ بودند كه‌ ديدشان‌ بيش‌تر شود. اوج‌ سرمابود؛ وسط‌ زمستان‌. نزديك‌ ساحل‌، عمق‌ آب‌ كم‌ بود. براي‌ آن‌كه‌ ديده‌نشويم‌، با همان‌ لباس‌ غواصي‌، چهار ـ پنج‌ كيلومتر را روي‌ زانو راه‌رفتيم‌ تا رسيديم‌ نزديك‌ خاك‌ريزشان‌. كارمان‌ كه‌ تمام‌ شد، همان‌ طورروي‌ زانو برگشتيم‌.
تا مدت‌ها نمي‌توانستيم‌ سرپا بايستيم‌؛ شايد چند ماه‌.


برگشتند. سرخ‌ِ سرخ‌ مثل‌ لبو. سردِ سرد مثل‌ گوشت‌ يخ‌زده‌. سؤال‌ كه‌مي‌پرسيدم‌، لبشان‌ را نمي‌توانستند تكان‌ بدهند. خجالت‌ كشيدم‌.نزديك‌ بود گريه‌ام‌ بگيرد. سه‌ ـ چهار روز توي‌ آب‌ بودند. آب‌ سرد هورچه‌ باشان‌ كرده‌ بود.


اگر كوچك‌ترين‌ نوري‌ ديده‌ مي‌شد، مي‌ديدند. توي‌ تاريكي‌ مطلق‌مي‌رفتيم‌. از صخره‌هاي‌ به‌ چه‌ بزرگي‌ مي‌رفتيم‌ پايين‌، آن‌ هم‌ نه‌ دست‌خالي‌.
ارتفاعات‌ سر به‌ فلك‌ كشيده‌اي‌ مثل‌ «شاخ‌ شوالدري‌» و «شيركوه‌.»جاهايي‌ كه‌ اگر همين‌ الا´ن‌، توي‌ روز روشن‌، راه‌ بيفتيم‌ برويم‌، پرت‌مي‌شويم‌ پايين‌. اين‌جاها را مي‌رفتيم‌ پايين‌ و برمي‌گشتيم‌.
خب‌ ديگر، شرايط‌ شناسايي‌ اين‌ شكلي‌ بود. گفتن‌ ندارد. اما همه‌اش‌امداد الهي‌ بود.


از پايين‌ كه‌ نگاه‌ مي‌كرديم‌، همه‌اش‌ تيغه‌اي‌ بود. از هيچ‌ جاش‌ نمي‌شدبالا رفت‌. اگر آن‌ ارتفاعات‌ تصرف‌ مي‌شد، بقيه‌ي‌ منطقه‌ هم‌ به‌ دست‌مي‌آمد. اگر نه‌، هيچ‌. عراقي‌ها هم‌ فهميده‌ بودند و كم‌ نمي‌گذاشتند.
انگار طلسم‌ شده‌ بود. هر دفعه‌ مي‌رفتند، يا دست‌ خالي‌ برمي‌گشتند، يالو مي‌رفتند و به‌ كمين‌ عراقي‌ها مي‌خوردند، يا زير آتش‌ آن‌ها زمين‌گيرمي‌شدند.
صدايش‌ كرديم‌ و گفتيم‌ «اين‌ طوري‌ نمي‌شه‌. كار بايد تموم‌ بشه‌. اين‌سلاح‌، اين‌ هم‌ آذوقه‌. توكل‌ به‌ خدا. مي‌ري‌ چند روزي‌ پيدات‌ نمي‌شه‌. تااز پشت‌ اين‌ ارتفاعات‌ راهي‌ پيدا نكردي‌، برنمي‌گردي‌. خدا به‌ همرات‌.»
يك‌ هفته‌ نكشيد كه‌ آمد و خبر خوش‌ آورد. مي‌گفت‌ سه‌ روز تمام‌ مثل‌گربه‌ از تيغه‌ي‌ كوه‌ها رفته‌ام‌ بالا. روز سوم‌ رسيده‌ بود به‌ يك‌ شيار. شياررا گرفته‌ بود و رفته‌ بود تا جاده‌ي‌ تداركاتي‌ عراقي‌ها.


اسمش‌ جبار بود. عادت‌ نداشت‌ موهايش‌ را شانه‌ كند. هميشه‌ي‌ خداژوليده‌ بود. اسم‌ كوه‌هاي‌ آن‌جا هم‌ «كل‌ حسن‌» بود. تپه‌ را كه‌ شناسايي‌كرديم‌، يكي‌ از بچه‌ها گفت‌ «اين‌ تپه‌ مثل‌ پس‌ِ كله‌ي‌ جبّار مي‌ماند.»همين‌ جوري‌ روي‌ نقشه‌ نوشتيم‌ «تپه‌ي‌ پس‌ْكل‌ْ جبّار.» بعد از عمليات‌،منطقه‌ كه‌ آزاد شد، راديو اعلام‌ كرد كه‌ منطقه‌ي‌ پس‌ْكل‌ْ جبّار آزاد شده‌.با خودمان‌ مي‌گفتيم‌ و مي‌خنديديم‌ كه‌ عجب‌ اسمي‌! چه‌ با مسما؛تپه‌ي‌ پس‌ْكل‌ْ جبّار!


نمي‌شد به‌ش‌ رسيد. فقط‌ يك‌ راه‌ داشت‌، آن‌ هم‌ زير ديد مستقيمشان‌بود. اما بايد سقوط‌ مي‌كرد. اگر نه‌، بيش‌تر درومان‌ مي‌كردند. از آن‌ بالامي‌گرفتندمان‌ زير آتش‌، جوري‌ كه‌ نمي‌شد ادامه‌ بدهيم‌.
گفت‌ «با من‌.» يك‌ كوله‌پشتي‌ پر از نارنجك‌ بست‌ پشتش‌ و راه‌ افتاد.
زده‌ بود به‌ كوه‌. از صخره‌اي‌ آويزان‌ شده‌ بود كه‌ بيش‌ از صد متر با زمين‌فاصله‌ داشت‌. لبه‌ي‌ صخره‌ را گرفته‌ بود مثل‌ بارفيكس‌، نزديك‌ پنجاه‌متر همين‌طوري‌ رفته‌ بود و خودش‌ را رسانده‌ بود بالاي‌ پايگاه‌عراقي‌ها.


موقع‌ شناسايي‌، سلاح‌ نمي‌برديم‌؛ خيلي‌ كم‌. يك‌ اسلحه‌ داشتيم‌ با يك‌خشاب‌، بدون‌ بي‌سيم‌. مي‌رفتيم‌ جلو. هيچ‌ وقت‌ دستمان‌ نمي‌رفت‌ روي‌ماشه‌. حتا از ضامن‌ خارجش‌ نمي‌كرديم‌ تا مجبور نشويم‌ تيراندازي‌كنيم‌. نمي‌خواستيم‌ توي‌ هيچ‌ شرايطي‌ درگير شويم‌. نبايد صداي‌ تيربلند مي‌شد تا دشمن‌ نفهمد گروهي‌ آمده‌اند براي‌ شناسايي‌.
حتا اگر يكي‌ از بچه‌ها زخمي‌ مي‌شد، خواهش‌ مي‌كرديم‌، التماس‌مي‌كرديم‌ كه‌ صدايت‌ در نيايد. اگر صدايت‌ بلند شود، لو مي‌رويم‌.
شايد مي‌شد با كمي‌ سر و صدا و چهار تا تلق‌ تولوق‌ و گير كردن‌ پا به‌سيم‌خاردار و صداهاي‌ ديگر، نجاتش‌ دهيم‌، اما نبايد شناسايي‌ لومي‌رفت‌. حتا اگر خون‌ريزيش‌ زياد بود. نمي‌خواستيم‌ ازمان‌ اثري‌،سَري‌، صدايي‌، ردّپايي‌، چيزي‌ باقي‌ بماند. يعني‌ نبايد باقي‌ مي‌ماند.


خزيديم‌ لاي‌ ني‌ها. انگار عراقي‌ها فهميده‌ بودند. خوبيش‌ اين‌ بود كه‌لباس‌ سياه‌ غواصي‌ تنمان‌ بود و شده‌ بوديم‌ رنگ‌ شب‌. ني‌ها را كشيديم‌روي‌ خودمان‌. آمدند لابه‌لاي‌ ني‌زار. چراغ‌قوه‌ انداختند. يكيشان‌، پايش‌را رويمان‌ فشار داد. مطمئن‌ شد كه‌ كسي‌ نيست‌. مثل‌ چوب‌ خشكمان‌زده‌ بود. رفتند. كار خدا بود.


چرايش‌ را نمي‌دانستيم‌، اما چهار صبح‌ كه‌ مي‌شد، سنگرشان‌ خالي‌مي‌شد.
گوني‌هاي‌ سنگر را كمي‌ جابه‌جا كرديم‌ و وضعيتشان‌ را تغيير داديم‌.دوربين‌ را كار گذاشتيم‌. هوا كه‌ روشن‌ مي‌شد، هم‌ ديد مي‌زديم‌ و هم‌يادداشت‌ مي‌كرديم‌. فكرش‌ را هم‌ نمي‌كردند كه‌ از سنگر خودشان‌مواضعشان‌ را ديد بزنيم‌؛ نيروها، تجهيزات‌، جابه‌جايي‌، خلاصه‌ هرچيزي‌ كه‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد.
دو ساعتي‌ از روشني‌ هوا مي‌گذشت‌. هنوز كارمان‌ تمام‌ نشده‌ بود. يك‌دفعه‌ سر و صورت‌ يكي‌ از عراقي‌ها، كه‌ چفيه‌ي‌ قرمز دور گردنش‌پيچيده‌ بود، نشست‌ توي‌ كادر دوربين‌. نزديك‌ بود خنده‌ام‌ بگيرد.خودم‌ را نگه‌ داشتم‌ و نخنديدم‌. اما طرف‌ يك‌ دفعه‌ ما را ديد و دويدطرف‌ نيروهاشان‌ و داد و فرياد راه‌ انداخت‌.
تا بجنبيم‌، كلي‌ عراقي‌ ريخت‌ نزديك‌ سنگر. فاصله‌مان‌ ده‌ ـ بيست‌ متربود.
اگر مي‌مانديم‌، يا شهيد مي‌شديم‌ يا اسير. از اسارت‌ مي‌ترسيديم‌. حتماًمي‌فهميدند نيروي‌ شناسايي‌ هستيم‌.
به‌ مجتبي‌ گفتم‌ «بجنب‌. يا مي‌زننمون‌، يا مي‌ريم‌ رو مين‌، يا قِصِردرمي‌ريم‌.»
كفش‌هامان‌ را كنده‌ بوديم‌ نماز صبح‌ بخوانيم‌. با همان‌ پاي‌ برهنه‌ زديم‌بيرون‌.
وقتي‌ رسيديم‌، بچه‌ها باورشان‌ نمي‌شد. حدود پانصد متر توي‌ ميدان‌مين‌ دويده‌ بوديم‌؛ زير گلوله‌. با تيربار و آرپي‌جي‌ و هر چه‌ كه‌ دستشان‌رسيده‌ بود زده‌ بودند.


نفر پشتي‌ زد روي‌ دوشم‌.
ـ بشين‌.
نشستم‌. منور زدند. چشم‌ گرداندم‌. يك‌دفعه‌ چند نفر را روبه‌رويم‌ ديدم‌؛مثل‌ بسيجي‌هاي‌ خودمان‌. پيشاني‌بند هم‌ بسته‌ بودند. شك‌ كردم‌ كه‌خودي‌اند يا عراقي‌. يكيشان‌ كه‌ آرپي‌جي‌ دستش‌ بود، زُل‌ زد به‌ من‌.چشم‌ تو چشم‌ هم‌. ده‌ ـ پانزده‌ متر آن‌ طرف‌تر ايستاده‌ بود. هنوز دودل‌بودم‌. يك‌دفعه‌ لوله‌ي‌ آرپي‌جي‌ را گرفت‌ طرفم‌. دستش‌ را برد روي‌ماشه‌. كلاش‌ را گرفتم‌ طرفش‌ و گلن‌گدن‌ را كشيدم‌. انگشتش‌ را فشار دادو ماشه‌ را چكاند.
ـ تِق‌!
آرپي‌جي‌ به‌ جاي‌ شليك‌، تِقي‌ صدا كرد. گلن‌گدن‌ را كشيدم‌ و ماشه‌ رافشار دادم‌. اسلحه‌ام‌ گير كرده‌ بود. منور كه‌ خاموش‌ شد، پريدم‌ پشت‌يك‌ خاك‌ريز هلالي‌.


جمع‌ شده‌ بوديم‌ توي‌ يك‌ چاله‌ي‌ كوچك‌ و جمع‌ و جور. يك‌ دفعه‌سروكله‌ي‌ يك‌ شتر پيدا شد. همين‌ را كم‌ داشتيم‌. آمد بالاسرمان‌. هم‌مي‌خواستيم‌ ردش‌ كنيم‌ تا جلب‌ توجه‌ نكند، هم‌ نمي‌خواستيم‌ سر و صداشود. مي‌ترسيديم‌ كسي‌ بيايد سراغش‌. چند دقيقه‌اي‌ نگذشته‌ بود كه‌چهار تا شتر ديگر آمدند كنارش‌. تقريباً شدند يك‌ گله‌ي‌ كوچك‌ شتر.هيچ‌ جوري‌ حريفشان‌ نمي‌شديم‌.
يك‌ پسربچه‌ي‌ چوپان‌ آمد دنبال‌ شترها. نگاهي‌ توي‌ چاله‌ انداخت‌ ورفت‌. حدس‌ زديم‌ كه‌ ما را نديده‌، اما ديده‌ بودمان‌.
شب‌ كه‌ شد، نيروهاي‌ عراقي‌ ريختند توي‌ دشت‌، پي‌ ما.


ديدمش‌. رفتم‌ لاي‌ بوته‌هاي‌ خار. آن‌قدر بلند و پُر بودند كه‌ ديده‌ نشوم‌.آمد طرفم‌. ترسيدم‌ كه‌ ديده‌ باشدم‌. كم‌كم‌ مي‌آمد جلو. حدس‌ زدم‌ كه‌دارد مي‌آيد جلو تا هم‌ بهتر ببيند، هم‌ كاري‌ كند. بنا نبود درگير شويم‌.يك‌ متر و نيم‌ فاصله‌مان‌ بود. حس‌ كردم‌ چشم‌ دوخته‌ توي‌ چشم‌هام‌.با خودم‌ گفتم‌ يا خيلي‌ دل‌ و جرأت‌ دارد، يا منتظر مانده‌ ببيند من‌ چه‌كار مي‌كنم‌، يا آن‌قدر ترسيده‌ كه‌ نمي‌تواند كاري‌ بكند. يك‌ دفعه‌ گرد وخاك‌ بلند شد، باد شديد. هوا را به‌ هم‌ ريخت‌. چند دقيقه‌اي‌ خيره‌ خيره‌به‌ طرفم‌ نگاه‌ مي‌كرد. جاي‌ ماندن‌ نبود. راهش‌ را كشيد و رفت‌. نفس‌راحتي‌ كشيدم‌.


با آن‌ تبليغاتي‌ كه‌ شده‌ بود، وقتي‌ اسير مي‌شدند، منتظر بودند كه‌بزنيمشان‌ و شكنجه‌شان‌ كنيم‌، يا بكُشيمشان‌؛ اما خيلي‌ وقت‌ها، وقتي‌مي‌رسيدند، به‌ جاي‌ فحش‌ و كتك‌، كمپوت‌ مي‌خوردند.
گاهي‌ هم‌ بچه‌ها شورَش‌ را درمي‌آوردند. توي‌ گيلان‌غرب‌، آمده‌ بودنديكي‌ از اسرا را تحويل‌ بدهند.
ـ دو روز پيش‌ گرفتيمش‌.
ـ اين‌ دو روز كجا بوده‌؟
ـ هيچي‌. برده‌ بوديمش‌ باختران‌. با هم‌ رفتيم‌ حموم‌. يه‌ گشتي‌ هم‌ توي‌شهر زديم‌ و بستني‌ خورديم‌.
گاهي‌ خود اسيرها مي‌آمدند اطلاعات‌ِ عمليات‌، همه‌ چيز را از سير تا پيازمي‌گفتند. بي‌ چك‌ و چانه‌. بي‌ كتك‌، بي‌ تهديد.


اولش‌ مي‌ترسيدند. ساعتشان‌ را باز مي‌كردند، پول‌ درمي‌آوردند ومي‌گرفتند جلومان‌. عكس‌ زن‌ و بچه‌شان‌ را درمي‌آوردند، گريه‌ و التماس‌مي‌كردند. چند ساعتي‌ كه‌ مي‌گذشت‌، هاج‌ و واج‌ مي‌ماندند از رفتارمان‌.
گفت‌ «مي‌ذاريد برم‌ اون‌ طرف‌؟»
ـ كه‌ چه‌كار كني‌؟
ـ مي‌خوام‌ يه‌ گروهان‌ آدم‌ براتون‌ بيارم‌.
ـ شوخي‌ مي‌كني‌؟
ـ همه‌ با من‌ رفيقن‌.
قبول‌ كردم‌.
ـ مي‌فرستمت‌ بري‌. ولي‌ اگر تا فردا شب‌ اومدي‌، كه‌ اومدي‌. اگر نه‌، هركس‌ رو كه‌ از اون‌ طرف‌ بگيريم‌، اعدام‌ مي‌كنيم‌. گردن‌ تو. يادت‌ باشه‌.
ـ باشه‌، قبول‌. قرارمون‌ فردا شب‌. نشونيمون‌ اين‌ باشه‌: مي‌آم‌ روي‌خاك‌ريز دو تا تير رسام‌ مي‌زنم‌. تيرها رو كه‌ زدم‌، بفهميد كه‌ دارم‌ با رفقام‌مي‌آم‌.
پس‌فردا شبش‌، دو تا تير رسام‌ آمد. به‌ هم‌راهش‌، بيست‌ و چند نفر آدم‌.از همان‌ مسير كه‌ گفته‌ بود.
تا مدتي‌، تعداديشان‌ هم‌راهمان‌ مي‌آمدند شناسايي‌؛ مثل‌ بلد.


با يك‌ گالن‌ بيست‌ليتري‌ گرفته‌ بودندش‌. رفقايش‌ توي‌ محاصره‌ گيركرده‌ بودند و آمده‌ بود آب‌ ببرد، زده‌ بودند و گالنش‌ افتاده‌ بود. داد زده‌بود «ماءالمشروب‌، ماءالمشروب‌!»
آن‌ رگشان‌ زده‌ بود بالا و تا خورده‌ بود، زده‌ بودندش‌. كه‌، لامذهب‌ها،اين‌جا هم‌ دست‌ از عيش‌ و نوشتان‌ برنمي‌داريد. بعد گالن‌ را خالي‌ كرده‌بودند و فهميده‌ بودند آب‌ است‌.
وقتي‌ رسيديم‌، هنوز ناله‌ مي‌كرد. بردمش‌ توي‌ سنگر خودمان‌؛ واحداطلاعات‌ِ عمليات‌.
نمي‌خورد. كمپوت‌ گيلاس‌ را پس‌ مي‌زد. خودم‌ كه‌ خوردم‌، ترسش‌ ريخت‌و سر كشيد.
گفتم‌ «مي‌خواي‌ با فرمان‌دهت‌ صحبت‌ كني‌؟»
ـ اسير كه‌ نمي‌تونه‌ تماس‌ بگيره‌.
گفتم‌ «ما اين‌ طوري‌ نيستيم‌.»
يكي‌ از پناهنده‌هاي‌ عراقي‌ را آورديم‌ و باهاش‌ حرف‌ زديم‌. آن‌قدر راحت‌بود و احساس‌ رفاقت‌ مي‌كرد كه‌ نشست‌ هر چه‌ را مي‌دانست‌ گفت‌؛ ازمحورهاي‌ عملياتي‌ گرفته‌ تا بازديد فلان‌ فرمان‌ده‌.


گزارش‌ را كه‌ شنيد، گفت‌ «خيلي‌ خوبه‌، ولي‌ اي‌ كاش‌ يه‌ اسير داشتيم‌.اون‌ وقت‌ اطلاعاتمون‌ كامل‌تر مي‌شد.»
هنوز عطش‌ داشت‌. با اين‌كه‌ هشتاد و پنج‌ درصد اطلاعات‌ لازم‌ را به‌دست‌ آورده‌ بوديم‌، مي‌خواست‌ توي‌ عمليات‌، جاپاي‌ نيروها سفت‌باشد؛ سفت‌ِ سفت‌.
كمين‌ زده‌ بودند. سريع‌ ضدّ كمين‌ زديم‌ و مهم‌ترين‌ افسر اطلاعاتي‌منطقه‌ را گرفتيم‌؛ يك‌ سروان‌ اطلاعات‌ ارتش‌ عراق‌.
حالا ديگر اطلاعاتمان‌ داشت‌ كامل‌تر مي‌شد.


بلدمان‌ بود. از يك‌ پا مي‌لنگيد. شب‌ِ حركت‌، پاي‌ دومش‌ هم‌ در رفت‌. فكركردم‌ كم‌ آورده‌ و مي‌خواهد بهانه‌ بياورد.
ـ آق سيد، اگه‌ مشكلي‌ داري‌ نيا.
گفت‌ «نه‌، چه‌ مشكلي‌؟»
حساب‌ كردم‌، سنش‌ كه‌ زياد است‌، عراقي‌ هم‌ كه‌ هست‌، حتماً زن‌ و بچه‌هم‌ دارد، وضع‌ پاش‌ هم‌ كه‌ خراب‌ است‌. تا اين‌جا را توي‌ رو دربايستي‌آمده‌. ديگر نمي‌تواند، بريده‌. باز هم‌ اصرار كرديم‌ كه‌ اگر مشكلي‌ داري‌،نرويم‌، يا تو نيا. قبول‌ نمي‌كرد. نيم‌ ساعت‌ كه‌ رفتيم‌، ديدم‌ بدجوري‌تعادلش‌ را از دست‌ داده‌.
ـ آق سيد، برگرديم‌؟
ـ نه‌، چرا برگرديم‌؟
تازه‌ خط‌ عراقي‌ها را رد كرده‌ بوديم‌ كه‌ به‌ فاصله‌ي‌ هزار متري‌مان‌، يك‌ايفاي‌ عراقي‌ نگه‌ داشت‌ و نيرو پياده‌ كرد. فكر نمي‌كرديم‌ كه‌ توي‌ آن‌حوالي‌ به‌ عراقي‌ها بخوريم‌.
زد به‌ سرم‌ كه‌ «كار اين‌ سيده‌. احتمالاً دستش‌ با عراقي‌ها يكيه‌.»
عراقي‌ها چند دقيقه‌اي‌ بودند. بعد سوار شدند و رفتند. نمي‌دانم‌ چراذهنيتم‌ نسبت‌ به‌ سيد خراب‌ شده‌ بود.
صبح‌ كه‌ شد، گفتم‌ «آق سيد، شلوارت‌ رو بزن‌ بالا ببينم‌.»
مي‌خواستم‌ مطمئن‌ شوم‌ كه‌ به‌مان‌ كلك‌ نزده‌ باشد. وانمود نكرده‌ باشدكه‌ پاي‌ سالمش‌ معيوب‌ است‌. زد بالا. باد كرده‌ بود. ديدنش‌ وحشت‌آوربود. تعجب‌ كردم‌ كه‌ چه‌طوري‌ روي‌ پايش‌ مي‌ايستد.
ناله‌ مي‌كرد؛ بي‌صدا. روزها پادرد داشت‌ و شب‌ها موقع‌ حركت‌،به‌سختي‌ راه‌ مي‌آمد. بايد حدود يك‌ كيلومتر، زير بغلش‌ را مي‌گرفتيم‌يواش‌ يواش‌ تا پايش‌ نرم‌ شود؛ كه‌ فقط‌ بتواند راه‌ برود.
با همان‌ پا، نزديك‌ صد و سي‌ كيلومتر پ به‌ پايمان‌ آمد. از خجالت‌دستش‌ را مي‌بوسيديم‌.


بلد گروهمان‌ بود. قبل‌ از آمدن‌، پرسيده‌ بود «با كي‌ها بايد برم‌شناسايي‌؟» به‌ش‌ گفته‌ بودند «با يه‌ مشت‌ بچه‌تهرون‌.»
با خودش‌ گفته‌ بود «اين‌ بچه‌هاي‌ تهرون‌ كه‌ غير خودكار دست‌ گرفتن‌كار ديگه‌اي‌ بلد نيستن‌. اين‌ها مي‌خوان‌ برن‌ شناسايي‌؟ چه‌طورمي‌خوان‌ بزنن‌ به‌ كوه‌ و كمر؟ خدا عالمه‌.»
وقتي‌ برگشتيم‌، نشست‌ راست‌ و حسيني‌ همه‌ چيز را گفت‌.
ـ صد تا مثل‌ من‌ بايد بيان‌ پيش‌ شما شاگردي‌. بچه‌تهرون‌ باشي‌ و اين‌همه‌ سفت‌؟
صدايش‌ را در نياورديم‌ كه‌ با چه‌ جان‌ كندني‌ كمركش‌ كوه‌ را مي‌رفتيم‌ بالاو تيغه‌اي‌ها را رد مي‌كرديم‌.


منطقه‌ مال‌ عراقي‌ها بود. شمال‌ عراق‌. كردستان‌ عراق‌. اما كردهابي‌خبرمان‌ نمي‌گذاشتند.
مي‌خواستيم‌ از يك‌ منطقه‌اي‌ رد شويم‌، طرف‌ مي‌آمد مي‌گفت‌ «از كنارپل‌ رد نشين‌.»
ـ چرا؟
مي‌گفت‌ «شب‌ كه‌ داشتم‌ از سرِ زمين‌ مي‌اومدم‌، ديدم‌ كه‌ عراقي‌ها ازپاسگاهشون‌ سرازير شدن‌ و كنار پل‌ كمين‌ گذاشتن‌.»


يك‌ پيرزن‌، يك‌ پيرمرد، يك‌ بشقاب‌ قارچ‌. بشقاب‌ قارچ‌ را گذاشتندجلومان‌. روي‌ خوردن‌ نداشتم‌. تعارف‌ كردند. من‌ هم‌ شروع‌ كردم‌ به‌تعارف‌ كردن‌. لب‌ نزدند.
گفتم‌ «اگه‌ راضي‌ هستيد بخوريم‌. اگه‌ براي‌ خودتون‌ چيزي‌ داريد وگشنه‌ نمي‌مونيد.»
گفتند «نه‌، شما بفرماييد.» فضاي‌ بدي‌ درست‌ شد. شروع‌ كرديم‌ به‌خوردن‌؛ هم‌ من‌ و هم‌ رفيق‌ كردمان‌. موقع‌ رفتن‌، يواشكي‌ ده‌ دينارگذاشتيم‌ زير تشكشان‌، جوري‌ كه‌ تا آن‌جا هستيم‌ متوجهش‌ نشوند.
موقع‌ نماز، رفتيم‌ مسجد ده‌. همان‌ پيرمرد آمد توي‌ مسجد و صاف‌ آمدطرفم‌. تا رسيد، خم‌ شد دستم‌ را ببوسد. دستم‌ را كشيدم‌ عقب‌.
گفتم‌ «چي‌ شده‌؟»
زد زير گريه‌. ده‌ دينار را درآورد و به‌ طرفم‌ دراز كرد.
گفتم‌ «اين‌ مال‌ شماست‌.»
كردي‌ مي‌گفت‌. مي‌گفت‌ «ما عادت‌ نداريم‌ به‌ اين‌ چيزها. به‌ اين‌ جوري‌.عادت‌ كرديم‌ درِ خونه‌مون‌ رو باز كنن‌، بيان‌ تو. اگه‌ چيزي‌ بود بخورن‌ وبعد برن‌. همين‌ كه‌ شما گفتي‌؛ اگه‌ حلاله‌، اگه‌ راضي‌ هستيد...»
بعدش‌ يك‌ چيزي‌ گفت‌ كه‌ خيلي‌ نفهميدم‌. معنيش‌ مي‌شد اين‌ كه‌ «شماسربازهاي‌ امام‌ خميني‌ هستيد. فرق‌ مي‌كنيد با بقيه‌. شما مهمان‌ مابوديد.»
يك‌ لحظه‌ يادم‌ رفت‌ آن‌جا عراق‌ است‌.


توي‌ ده‌، پاي‌ ديوار يكي‌ از خانه‌ها بي‌حال‌ شده‌ بود و افتاده‌ بود.
صبح‌، صاحب‌خانه‌ آمده‌ بود بيرون‌ وضو بگيرد، كه‌ ديده‌ بود يك‌ نفرخونين‌ و مالين‌ افتاده‌.
به‌ هوش‌ كه‌ آمده‌ بود، ازش‌ پرسيده‌ بودند «پيش‌مرگي‌، پاسداري‌، ارتشي‌هستي‌، جنبشي‌اي‌، چي‌ هستي‌؟»
ـ بسيجي‌ام‌. با پيش‌مرگ‌ها اومده‌ بودم‌ عمليات‌.
ـ همين‌ بالاي‌ ده‌ پايگاه‌ عراقي‌هاس‌.
برده‌ بودندش‌ جايي‌ بيرون‌ ده‌ و قايمش‌ كرده‌ بودند.
كردها توي‌ ده‌ كوچه‌ به‌ كوچه‌، با شانه‌ و داس‌ و بيل‌، شده‌ بودند تأمين‌ وايستاده‌ بودند، تا رسانده‌ بودندش‌ به‌ رودخانه‌. فقط‌ گفته‌ بودند سلام‌ما را به‌ رزمنده‌ها برسان‌.


راه‌ ديگري‌ نداشتيم‌. نه‌ زورمان‌ مي‌رسيد، نه‌ اجازه‌ مي‌دادند. تا خودشان‌زمين‌ را نمي‌ديدند، لمس‌ نمي‌كردند، تا وضعيت‌ منطقه‌ را سبك‌ وسنگين‌ نمي‌كردند، اجازه‌ نمي‌دادند بچه‌ها درگير شوند و عمليات‌ كنند.
نه‌ يكي‌، نه‌ دوتا. گاهي‌ قبل‌ از عمليات‌، چهار ـ پنج‌ تا فرمان‌ده‌ لشكرهم‌راه‌ بچه‌هاي‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌ مي‌رفتند منطقه‌، شناسايي‌.


بارها و بارها به‌ مهدي‌ زين‌الدين‌ گفته‌ بودند «بابا، لازم‌ نيست‌ فرمان‌ده‌لشكر بياد توي‌ ميدون‌ مين‌. لازم‌ نيست‌ بياد پشت‌ مواضع‌ عراقي‌ها. اگه‌يكي‌ از بچه‌هاي‌ شناسايي‌ اسير بشه‌ يا شهيد بشه‌، يه‌ نفر از لشكراسلام‌ كم‌ شده‌. اما شما چي‌؟ سر كجا، سردار كجا؟»
اما كو گوش‌ شنوا. حرف‌ها را كه‌ خوب‌ مي‌شنيد، مي‌گفت‌ «من‌ تا خودم‌نيام‌، تا خودم‌ اون‌ زميني‌ رو كه‌ قراره‌ بچه‌ها توش‌ عمليات‌ كنن‌ نبينم‌، تاخودم‌ اولين‌ كس‌ نباشم‌ كه‌ پام‌ رو اون‌جا مي‌ذارم‌، نمي‌ذارم‌ اون‌جاعمليات‌ بشه‌. اجازه‌ نمي‌دم‌ نيروها پاشون‌ رو بذارن‌ اون‌جا.»


يك‌ بار، توي‌ منطقه‌ي‌ شناسايي‌، وقتي‌ يكي‌ از بچه‌ها به‌ موضوعي‌اعتراض‌ كرد، گفت‌ «من‌ كه‌ مسئول‌ شما هستم‌، اگه‌ فرمان‌دهم‌ بگه‌اين‌جا رو جارو كن‌، مي‌كنم‌. من‌ جاروكشي‌ رو ترجيح‌ مي‌دهم‌ به‌ صد تاعمليات‌ بي‌اجازه‌ و دستور.»
منظورش‌ را نفهميدم‌.
فرمان‌ده‌هاي‌ لشكر رفته‌ بودند مرخصي‌.
رفته‌ بود پرسنلي‌ لشكر. نشناخته‌ بودندش‌. خودش‌ هم‌ چيزي‌ نگفته‌بود. فرستاده‌ بودندش‌ دژباني‌ لشكر و دم‌ در طناب‌ مي‌انداخت‌.
فرمان‌ده‌هاي‌ لشكر كه‌ از مرخصي‌ آمده‌ بودند، شناخته‌ بودندش‌ و شده‌بود معاون‌ گردان‌.
خيلي‌ خوش‌حال‌ بود. روزهاي‌ خدمت‌ توي‌ دژباني‌، كلي‌ كتاب‌ خوانده‌بود.


شب‌ عمليات‌، تكيه‌گاه‌ اصلي‌ بود. اگر تخريب‌ مي‌خواست‌ ميدان‌ مين‌ راپاك‌ كند، بايد اطلاعات‌ِ عمليات‌ مي‌بردشان‌ پاي‌ ميدان‌ مين‌. اگر گردان‌مي‌خواست‌ عمل‌ كند، بايد اطلاعات‌ِ عمليات‌ مي‌بردشان‌ تا پاي‌سنگرهاي‌ كمين‌ و جاي‌ عمليات‌. هر اتفاقي‌ كه‌ مي‌افتاد، بايد خبرمي‌دادند به‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌.


سنگر دوشكاي‌ عراقي‌ها روي‌ تپه‌ بود. روزها، هيچ‌ كس‌ تويش‌ نبود ومي‌رفتند عقب‌. سنگر دوشكا اين‌ طرف‌ ميدان‌ مين‌ بود و عراقي‌ها روزهاآن‌ طرف‌؛ توي‌ سنگرهاي‌ جمعيشان‌. فقط‌ شب‌ها مي‌آمدند توي‌سنگرهاي‌ كمين‌. سنگر دوشكا شده‌ بود پاتوق‌ ما.
قبل‌ از عمليات‌، رفته‌ بودم‌ زمين‌ و منطقه‌ را شناسايي‌ كرده‌ بودم‌. شب‌عمليات‌، شدم‌ سرستون‌.
فهميدم‌ كه‌ آمده‌ايم‌ توي‌ دل‌ دشمن‌؛ درست‌ وسطشان‌. راه‌ را گم‌ كرده‌بوديم‌. خيلي‌ آرام‌ ستون‌ را نشاندم‌.
صد متري‌ از ستون‌ فاصله‌ گرفتم‌. بغضم‌ گرفت‌. از دلم‌ گذشت‌ كه‌ به‌حضرت‌ زهرا متوسل‌ شوم‌.
گفت‌ «بيا اين‌ شيار رو بگيريم‌ و بريم‌.»
شانزده‌ ـ هفده‌ سال‌ بيش‌تر نداشت‌.
گفتم‌ «كه‌ چي‌ بشه‌؟»
ـ حالا شما بياييد.
ستون‌ را راه‌ انداختم‌.
به‌ خودم‌ كه‌ آمدم‌، ديدم‌ ده‌متري‌ِ سنگر دوشكا هستيم‌. همين‌ را كم‌داشتيم‌. دست‌پاچه‌ شدم‌. توي‌ آن‌ دشت‌ صاف‌، اگر دوشكا هم‌ كارمي‌افتاد، همه‌مان‌ كشته‌ مي‌شديم‌. دوباره‌ ستون‌ را نشاندم‌. خبري‌ ازدوشكا نشد. نيروها را سه‌ دسته‌ كردم‌ و از سه‌ محور فرستادمشان‌ جلو.
دوشكاچي‌ عراقي‌ مرده‌ بود. تير نخورده‌ بود. شايد سكته‌ كرده‌ بود.نفهميدم‌ چرا.


سيم‌هاي‌ موشك‌ تاو به‌ نازكي‌ نخ‌ قرقره‌ است‌. بعد از شليك‌ موشك‌، تادو كيلومتر اين‌ سيم‌ پشت‌ سرش‌ مي‌ماند. شب‌ها، نيروها اين‌ سيم‌ها راپيدا مي‌كردند، دور دستشان‌ يا چوب‌ مي‌پيچيدند براي‌ استفاده‌ توي‌معبر. سرِ سيم‌ را، اول‌ِ معبر به‌ نبشي‌ سيم‌ خاردار يا هر چيز ثابت‌ديگري‌ مي‌بستند و تهش‌ را، آخرِ معبرِ پاك‌شده‌ از مين‌ مي‌بستند به‌ تيرچراغ‌ برق‌ يا تانك‌ سوخته‌اي‌، چيزي‌، تا شب‌ عمليات‌.
يك‌ ستون‌ چندصدنفره‌ پشت‌ سرم‌ حركت‌ مي‌كردند. افتاده‌ بودم‌ جلو ودستم‌ را گرفته‌ بودم‌ به‌ سيم‌ و پيش‌ مي‌رفتم‌. هنوز پانصد متري‌ ازميدان‌ مين‌ مانده‌ بود كه‌ ديدم‌ خبري‌ از بقيه‌ي‌ سيم‌ نيست‌. دلم‌ ريخت‌.نمي‌دانم‌ روزش‌ خمپاره‌ خورده‌ بود يا گلوله‌ي‌ توپ‌. هر چه‌ بود، خبري‌از بقيه‌ي‌ سيم‌ نبود.
صدام‌ در نمي‌آمد. آرام‌ گريه‌ مي‌كردم‌. صورتم‌ خيس‌ِ خيس‌ شده‌ بود.نبايد نيروهايي‌ كه‌ پشت‌ سرم‌ بودند مي‌فهميدند. دلشان‌ قرص‌ بود كه‌دارند از توي‌ منطقه‌ي‌ پاك‌سازي‌شده‌ رد مي‌شوند و مي‌روند جلو. اگرسيم‌ پيدا نمي‌شد، همه‌ كشته‌ مي‌شدند.
پرسيد «چي‌ شده‌؟»
از بچه‌هاي‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌ بود. قضيه‌ را گفتم‌.
ـ حالا چه‌كار كنيم‌؟
گفت‌ «هيچي‌. همين‌طوري‌ كه‌ گريه‌ مي‌كني‌، امام‌ زمان‌ رو صدا بزن‌.»
ـ تكليف‌ سيم‌ چي‌ مي‌شه‌؟
ـ صدا نزن‌ تا ببيني‌ چي‌ مي‌شه‌.
ده‌ قدم‌، بيست‌ متري‌، يا بيش‌تر. يك‌ دفعه‌ از ته‌ دل‌ فرياد كشيد؛ خفه‌ي‌خفه‌. برگشتم‌. توي‌ تاريكي‌، سخت‌ ديده‌ مي‌شد. دستش‌ را آورده‌ بودبالا.
ـ ايناهاش‌. اين‌ هم‌ سيم‌.


موقع‌ بالا رفتن‌، ديدم‌ كه‌ نمي‌كِشد. سخت‌ مي‌رفت‌ بالا. بچه‌هاي‌ ديگرتند و فرز مي‌رفتند. انگار امير سختش‌ بود. رفتم‌ كنارش‌ تا هوايش‌ راداشته‌ باشم‌. توي‌ دلم‌ آشوب‌ افتاد.
ـ اينه‌ اين‌كه‌ اين‌ همه‌ ازش‌ تعريف‌ مي‌كنن‌؟ اين‌ همه‌ امير امير كه‌ مي‌گن‌اين‌ بود؟
كارمان‌ به‌ جايي‌ نرسيده‌، برگشتيم‌.
شب‌ بعد، دوباره‌ گفت‌ «آماده‌ شويد، از يك‌ يال‌ ديگر مي‌رويم‌.» باز هم‌رفتم‌ تو نخش‌. از قديمي‌هاي‌ شناسايي‌ بود. مي‌خواستم‌ ازش‌ چيز يادبگيرم‌. مثل‌ شاگرد از استاد.
هر ده‌ قدم‌ ـ پانزده‌ قدم‌ كه‌ مي‌رفت‌، مي‌نشست‌. طاقت‌ نياوردم‌. رفتم‌نزديكش‌.
ـ طوري‌ شده‌؟ مشكليه‌؟
ـ نه‌، فقط‌ پام‌ يه‌ كم‌ درد مي‌كنه‌.
با خودم‌ گفتم‌ اين‌ بنده‌خدا هنوز دو ـ سه‌ كيلومتر نيامده‌، پاش‌ دردگرفته‌. مثلاً قديمي‌ِ اطلاعات‌ِ عمليات‌ است‌. مثلاً مي‌خواهد جلودار ماباشد. شب‌، برگشتيم‌ پايين‌.
صبح‌، رفتيم‌ بالا. امير باز هم‌ عقب‌ مي‌ماند. داود رفته‌ بود كنارش‌. حدس‌زدم‌ كه‌ داود هم‌ دلش‌ به‌ حال‌ امير سوخته‌ است‌.
به‌ دوآب‌ كه‌ رسيديم‌، داود داد كشيد «ايهاالناس‌، اين‌ بابا تير خورده‌.يكي‌ تو پاش‌، يكي‌ تو كتفش‌.»
زدش‌ به‌ خنده‌ و ول‌ نكرد.
ـ داره‌ درد مي‌كشه‌ و صداش‌ درنمي‌آد. كسي‌ نيست‌ به‌ دادش‌ برسه‌؟
ايستادم‌. داود جدي‌ شد.
ـ باور نمي‌كنيد، پاچه‌ و آستينش‌ رو بزنيد بالا، پانسمانش‌ رو مي‌بينيد.سرِ راه‌، تو اورژانس‌ زيرزميني‌ عوض‌ كرده‌.
امير سرخ‌ شد از خجالت‌. سرش‌ را انداخت‌ پايين‌ و راه‌ افتاد.


جثه‌اي‌ نداشت‌. لاغر بود. شب‌ گير افتاده‌ بود. خسته‌ بودند و تا صبح‌همان‌ جا نگه‌ش‌ داشته‌ بودند. صبح‌ آورده‌ بودندش‌ مقر ما. غُر مي‌زد كه‌دستم‌ را سفت‌ بسته‌اند و از اين‌ حرف‌ها.
اميرْ عرب‌ بود. زبانش‌ را خوب‌ مي‌فهميد. ظهر كه‌ شد، امير گفت‌ «من‌ بااين‌ ناهار مي‌خورم‌.» بعد از ناهار هم‌ گفت‌ كه‌ آجيل‌ بياورند. اسير عراقي‌باورش‌ نمي‌شد. دو روزي‌ پيش‌ ما بود. بعد كه‌ آمده‌ بودند ببرندش‌ عقب‌،نمي‌رفت‌. مي‌گفت‌ «من‌ رو از اين‌ها جدا نكنيد. نبريدم‌. مي‌خوام‌ اين‌جابمونم‌. بجنگم‌. من‌ رو نبريد.»


كرد بود؛ سُني‌. از آن‌ طرف‌ آمده‌ بود اين‌ طرف‌ و با ما شده‌ بود. شده‌ بودبلد گروه‌ شناسايي‌. با هم‌ مي‌زديم‌ به‌ كوه‌ و كمر.
ديده‌ بود كه‌ هر جا پاي‌ خطر در ميان‌ است‌، امير اولين‌ نفر است‌؛ هر جاصحبت‌ پول‌ و سهميه‌، آخرين‌ نفر.
مي‌گفت‌ «اين‌جا با جاهاي‌ ديگه‌ فرق‌ مي‌كنه‌... وقتي‌ مي‌رم‌ خونه‌صحبت‌ مي‌كنم‌، پسرهام‌ مي‌گن‌ بابا، مگه‌ تو شيعه‌ شده‌اي‌؟ نكنه‌شده‌اي‌ و نمي‌گي‌؟»
امير كه‌ شهيد شد، گفت‌ «من‌ يه‌ افتخار تو زندگيم‌ دارم‌. اون‌ هم‌ اينه‌ كه‌يه‌ روز توي‌ مريوان‌ امير داشت‌ وضو مي‌گرفت‌، من‌ يواشكي‌ آب‌ وضوش‌رو خوردم‌.»


ارتش‌ عراق‌ كلاسيك‌ بود. با سيستم‌ و ساختار كلاسيك‌. ترتيب‌ و تركيب‌كلاسيك‌. مي‌آمد گاهي‌ جاهايي‌ را سفت‌ و محكم‌ مي‌چسبيد كه‌ اصلاً به‌دردمان‌ نمي‌خورد، با همان‌ ديدي‌ كه‌ روي‌ ارتش‌ خودشان‌ داشتند،وضعيت‌ نيروهاي‌ ما را هم‌ محاسبه‌ مي‌كردند. جاها و جاده‌هاي‌حساسش‌ را سفت‌تر مي‌چسبيدند؛ غافل‌ از اين‌كه‌ ما از راه‌هاي‌ ديگرمي‌رويم‌؛ راه‌هايي‌ كه‌ سختي‌ و زجرش‌ بيش‌تر بود. جاهايي‌ كه‌ رد شدن‌از آن‌ها حوصله‌ي‌ بيش‌تري‌ مي‌خواست‌. زجر مي‌كشيديم‌ و حوصله‌مي‌كرديم‌ تا غافل‌گيرشان‌ كنيم‌؛ بي‌آن‌كه‌ حساب‌ و كتاب‌ كلاسيكشان‌جلوي‌ ما را بگيرد.


در حين‌ حركت‌، پايش‌ را از روي‌ سنگ‌ برداشت‌. جاپايش‌ خوني‌ بود.
گفتم‌ «وايسا ببينم‌.»
اشاره‌ كردم‌ به‌ سنگ‌.
گفت‌ «خُب‌؟»
ـ پات‌ چي‌ شده‌؟
خنديد. رفتم‌ جلو.
ـ راستش‌ رو بگو.
ـ هيچي‌ بابا. كف‌ كفشم‌ دراومده‌ و پاهام‌ يه‌ كمي‌ زخمي‌ شده‌.
ـ يه‌ كمي‌؟
پايش‌ را آوردم‌ بالا. آش‌ و لاش‌ شده‌ بود.
ـ نبايد هيچي‌ بگي‌؟ اصلاً پوتين‌هات‌ كجاست‌؟ اين‌ كفش‌ها كه‌ فقط‌براي‌ مهموني‌ خوبه‌.
ـ اگه‌ مي‌گفتم‌ كه‌ برم‌ مي‌گردوندي‌. حتماً توقع‌ داشتي‌ همين‌ كه‌ تخت‌كفشم‌ دراومد، آخ‌ و اوخ‌ كنم‌ تا برم‌ گردوني‌.
از همان‌ اول‌ كار، كفشش‌ آن‌ طوري‌ شده‌ بود. سه‌ روز با همان‌ وضع‌،صدايش‌ درنيامده‌ بود.


از خط‌ّ خودمان‌ كه‌ جدا مي‌شديم‌، به‌ گرازها برمي‌خورديم‌. بايد ازشان‌ ردمي‌شديم‌، بي‌آن‌كه‌ به‌مان‌ حمله‌ كنند، زخميمان‌ كنند يا بخورندمان‌.
ياد گرفته‌ بوديم‌ كه‌ چه‌ جوري‌ بدون‌ شليك‌ و درگيري‌، فرارشان‌ بدهيم‌.گاهي‌ صداي‌ گراز كه‌ در مي‌آورديم‌، دمشان‌ را مي‌گذاشتند روي‌ كولشان‌و درمي‌رفتند. از صداي‌ شبيه‌ صداي‌ خودشان‌ مي‌ترسيدند.
كم‌كم‌ گرازها شدند نعمت‌. عراقي‌ها به‌ صداشان‌ عادت‌ كرده‌ بودند. هرصدايي‌ كه‌ بلند مي‌شد، فكر مي‌كردند گرازها هستند. ديگر نه‌ به‌ صداي‌پايمان‌ شك‌ مي‌كردند و نه‌ تلق‌ و تولوقمان‌ مشكوكشان‌ مي‌كرد.


گاهي‌ چهار روز مي‌شد كه‌ آرام‌ و بي‌صدا حرف‌ مي‌زديم‌، از ته‌ گلو. جوري‌كه‌ در نزديك‌ترين‌ فاصله‌ هم‌ عراقي‌ها صدايمان‌ را نشنوند. بعد كه‌مي‌آمديم‌ عقب‌، مي‌گفتيم‌ اين‌ خط‌ّ خودي‌ است‌. شروع‌ مي‌كرديم‌ به‌ دادزدن‌.
آن‌قدر بلند حرف‌ نزده‌ بوديم‌، آن‌قدر از ته‌ِ گلو حرف‌ زده‌ بوديم‌، كه‌ وقتي‌مي‌رسيديم‌ عقب‌، شروع‌ مي‌كرديم‌ داد زدن‌ و آواز خواندن‌.


موقع‌ برگشتن‌ از شناسايي‌، پوست‌ و كاغذ چيزهايي‌ را كه‌ خورده‌ بودندجا گذاشته‌ بودند. چال‌ كرده‌ بودند. عراقي‌ها هم‌ فهميده‌ بودند و يك‌خط‌ّ جديد درست‌ كرده‌ بودند. منطقه‌ لو رفته‌ بود.
توي‌ جلسه‌، كارد مي‌زدي‌ خون‌ حاجي‌ درنمي‌آمد.
ـ خوبه‌. خيلي‌ خوبه‌. دستتون‌ درد نكنه‌.
صمد حرفش‌ را قطع‌ كرد.
ـ حاجي‌ جون‌، تازه‌ يه‌ مورد ديگه‌ داريم‌ تا برسيم‌ به‌ بيست‌ و هفتي‌ها.
ـ اِ... مسابقه‌س‌؟ با هم‌ مسابقه‌ گذاشتين‌؟ هر كي‌ بيش‌تر لو دادبرنده‌س‌؟
ـ حاجي‌، اين‌ حضرت‌ رسول‌ از اول‌ هم‌ برامون‌ كار درست‌ مي‌كرد. همين‌تازگي‌ها تانكر آبمون‌ رو تك‌ زدن‌.
صمد همين‌طور غلط‌ غولوط‌ حرف‌ مي‌زد و حاجي‌ حرص‌ مي‌خورد.
ـ بيست‌ و هفت‌ چيه‌؟ حضرت‌ رسول‌ چرا؟ درست‌ نمي‌توني‌ حرف‌بزني‌؟ بابا، فارسيش‌ مي‌شه‌، لشكر بيست‌ و هفت‌ محمد رسول‌الله.
ـ نخير، تا حالا بيست‌ و هفت‌ بيش‌تر دسته‌گل‌ به‌ آب‌ داده‌.
ـ بازم‌ گفت‌ بيست‌ و هفت‌.
يكي‌ از تبريزي‌ها زد به‌ خنده‌ كه‌ آرامشان‌ كند.
ـ اگه‌ نون‌ بربري‌ چال‌ كردن‌، برا ماس‌.
حاجي‌ گفت‌ «نخير قارداش‌. پرتقال‌ و شيريني‌ كام‌ خوردن‌، پوست‌ وكاغذش‌ رو جا گذاشتن‌.»
صمد گفت‌ «بفرما، شيريني‌ كام‌ بوده‌. اين‌ رو بيست‌ و هفت‌ خورده‌. مال‌تهراني‌هاس‌.»


مي‌فهميديم‌؛ از شواهد و قراين‌. از جابه‌جايي‌ها و كمين‌ و ضدّكمين‌ وآمدن‌ و رفتن‌هاي‌ بي‌موقع‌ و از خيلي‌ چيزهاي‌ ديگر مي‌شد فهميد كه‌چيزي‌ لو رفته‌ يا نه‌.
تيم‌ْ كمين‌ خورده‌ بود. مسئول‌ تيم‌ و چند نفر از نيروها اسير شده‌ بودند.مي‌دانستيم‌ كه‌ دهنشان‌ قرص‌ است‌ و حرف‌ نمي‌زنند.
هيچ‌ چيز لو نرفت‌، حتا يك‌ خاك‌ريز.


هفت‌ گردان‌ نيرو بايد حركت‌ مي‌كرد.
عصباني‌ رفتم‌ تو و گفتم‌ «چرا بچه‌ها نتونستن‌ به‌ كانال‌ زوجي‌ برسن‌؟بدون‌ شناسايي‌ كه‌ نمي‌شه‌.»
حرف‌ افتاد تو بچه‌ها كه‌ «حاجي‌ مي‌گه‌ بايد بريم‌.»
نشدني‌ نبود. اما راه‌ افتادند. منطقه‌ رملي‌ بود و يكي‌ ـ دو نفر بيش‌ترنمي‌توانستند بروند. بيست‌ و پنج‌ كيلومتر كه‌ مي‌رفتند، تازه‌ مي‌رسيدندبه‌ خط‌ّ عراقي‌ها. از شروع‌ خطشان‌، به‌ عمق‌ِ چهارصد پانصد متر، مين‌كار گذاشته‌ بودند. جلوي‌ نيروهاشان‌ كمين‌ و بعد هم‌ به‌ فاصله‌ي‌ هرپنجاه‌ ـ شصت‌ متر، نگه‌بان‌. گشتي‌، پشت‌ گشتي‌. شدني‌ نبود. امارفتند و كروكي‌ وضعيت‌ كانال‌ را آوردند.


قرص‌ها را ريخت‌ كف‌ دستش‌ و گفت‌ «برا رفع‌ گرسنگيه‌! مي‌ريدشناسايي‌، با خودتون‌ ببريد. هركدومش‌، تا دو ـ سه‌ ساعت‌ جلوگرسنگي‌ رو مي‌گيره‌. همه‌ي‌ ويتامين‌ها رو داره‌.»
پرسيدم‌ «همه‌ي‌ ويتامين‌ها رو؟»
سرش‌ را تكان‌ داد. گفتم‌ «شرمنده‌م‌، حاجي‌. ما ايراني‌ هستيم‌. معده‌مون‌عادت‌ كرده‌ به‌ آب‌گوشت‌. بايد پوست‌ معده‌مون‌ كش‌ بياد تا بفهميم‌ سيرشديم‌. يه‌ قرص‌ و ده‌ تا قرص‌ كه‌ جواب‌ نمي‌ده‌. نمي‌شه‌ بزرگي‌ كني‌، يه‌ديزي‌ سنگي‌ برامون‌ دست‌ و پا كني‌ به‌جاي‌ اين‌ قرص‌ها؟»


وقتي‌ برمي‌گشتند، انگار لباس‌ سرخ‌ تنشان‌ كرده‌ بودند. چند صد و چندهزار تايش‌ معلوم‌ نبود، اما مو به‌ مو، تيغ‌ و خار رفته‌ بود توي‌ تنشان‌.وقتي‌ برمي‌گشتند، تازه‌ اول‌ كارشان‌ بود. چند روزي‌ با سرِ سوزن‌خارهاي‌ شكسته‌ را در مي‌آوردند.
معبر بايد باز مي‌شد، اما نه‌ طوري‌ كه‌ دشمن‌ حساس‌ شود و بفهمد كه‌مي‌خواهيم‌ كاري‌ كنيم‌. خيلي‌ عادي‌. طوري‌ كه‌ انگار هيچ‌ اتفاقي‌نيفتاده‌ است‌.
گفت‌ «اين‌ طوري‌ نمي‌شه‌... يه‌ چيزي‌ به‌ ذهنم‌ رسيده‌.»
ـ بسم‌الله.
ـ الا´نه‌، خارها و تيغ‌ها خشك‌ِ خشكن‌. چند تا توپ‌ فسفري‌ كارشه‌. چندتايي‌ سمت‌ پايگاهشون‌ مي‌زنيم‌ و يكي‌ ـ دو تا هم‌ مثلاً اشتباهي‌مي‌خوره‌ تو مسير خارها.
دو روزي‌ نرفتيم‌. خارها و تيغ‌ها آتش‌ گرفته‌ بودند و خاموش‌ شده‌ بودند.ديگر خبري‌ از تيغ‌ و خارستان‌ نبود.


بيش‌ از صد بار رفته‌ بود شناسايي‌.
پرسيدم‌ «چند بار گير كردي‌ و اسير شدي‌؟»
ـ فقط‌ يه‌ بار.
ـ چي‌ داشتي‌ با خودت‌؟
ـ كُلِّش‌ همين‌ بود.
دوربين‌ مادون‌ قرمز و دوربين‌ معمولي‌ را نشان‌ داد.


يك‌ دستش‌ بي‌حس‌ شده‌ بود. عصب‌ نداشت‌. از كارهاي‌ ساده‌ خوشش‌نمي‌آمد و مي‌رفت‌ سراغ‌ آن‌ كاري‌ كه‌ از همه‌ سخت‌تر بود.
هوا سرد بود. وقتي‌ مي‌رفتيم‌، دستش‌ يخ‌ مي‌كرد. به‌ش‌ خون‌ نمي‌رسيدو سردش‌ مي‌شد و يخ‌ مي‌كرد و درد مي‌كشيد. رفت‌ گشت‌ از اين‌ پمادهاپيدا كرد كه‌ مي‌ماليد به‌ دستش‌ و با باندِ كشي‌ مي‌بستش‌. دستش‌ گرم‌مي‌شد. نيم‌ساعت‌ِ اول‌ مشكل‌ نداشت‌، اما به‌ يك‌ ساعت‌ نمي‌رسيد كه‌دوباره‌ درد دستش‌ شروع‌ مي‌شد. رفت‌ و برگشتمان‌ هفت‌ ـ هشت‌ساعت‌ طول‌ مي‌كشيد. فقط‌ يك‌ ساعت‌ ـ يك‌ ساعت‌ و نيم‌ پاي‌ خط‌عراقي‌ها مي‌ايستاديم‌.
نمي‌خواست‌ كنارش‌ بگذاريم‌، يا محترمانه‌ به‌ش‌ بگوييم‌ نيا. رفت‌بهداري‌ لشكر. يك‌ پماد خارجي‌ به‌ش‌ دادند كه‌ وقتي‌ مي‌ماليد، سه‌ ـچهار ساعت‌ راحت‌ بود. اما دوباره‌ دردش‌ شروع‌ مي‌شد.
رفته‌ بود مرخصي‌. وقتي‌ برگشت‌، خوش‌حال‌ بود. رفته‌ بود پيش‌ يكي‌ ازرفقاش‌ كه‌ اطراف‌ تهران‌ گاوداري‌ داشت‌. يك‌ پماد ساختني‌ ازش‌ گرفته‌بود كه‌ براي‌ گرفتگي‌ پاي‌ گاو استفاده‌ مي‌كردند. مي‌ماليد به‌ دستش‌.دستش‌ قرمز مي‌شد و سرخ‌ مي‌شد. باندِ كشي‌ را مي‌بست‌ و دست‌كش‌را مي‌كشيد رويش‌ و راه‌ مي‌افتاد. هفت‌ ـ هشت‌ ساعت‌ جواب‌ مي‌داد.


وسايل‌ و امكانات‌ به‌ درد مي‌خورد، اما تجربه‌ چيز ديگري‌ بود. نيرويي‌كه‌ توي‌ شب‌، ده‌ بار رفته‌ بود شناسايي‌ بهتر نتيجه‌ مي‌گرفت‌ تا كسي‌كه‌ اولين‌ بارش‌ بود مي‌رفت‌ و دوربين‌ ديد در شب‌ داشت‌. نيروي‌ چند باررفته‌، نيروي‌ باتجربه‌، بهتر زمين‌ را لمس‌ مي‌كرد، بهتر از موانع‌ ردمي‌شد، بهتر جا مي‌گرفت‌ و پيش‌ مي‌رفت‌.


بيست‌ روز قبل‌ از عمليات‌، بولتن‌هايشان‌ را آورده‌ بودند كه‌، در اين‌تاريخ‌، در اين‌ منطقه‌، عراقي‌ها تك‌ مي‌زنند. ده‌ روز بعد، دوباره‌بولتن‌هايشان‌ را آوردند كه‌، عراقي‌ها در اين‌ منطقه‌ تك‌ مي‌زنند. تكشان‌حتمي‌ است‌. با تيپ‌هاي‌ فلان‌ و فلان‌ و فلان‌ هم‌ عمليات‌ مي‌كنند. اسم‌تيپ‌ها و فرمان‌ده‌هاي‌ آن‌ها را هم‌ نوشته‌ بودند. فلش‌ و محور عمليات‌ ويگان‌هاي‌ توپ‌خانه‌ را هم‌ مشخص‌ كرده‌ بودند. حتا روز و ساعت‌ تك‌عراقي‌ها را. همه‌ را گزارش‌ كردند به‌ فرمان‌ده‌هاي‌ ارشدمان‌.
هر چه‌ از جنگ‌ مي‌گذشت‌، تيزبيني‌ و تجربه‌ و تلاششان‌ بيش‌تر مي‌شد،جوري‌ كه‌ ديگر اين‌ اواخر، چيزي‌ از ديدشان‌ مخفي‌ نمي‌ماند.


قديمي‌هاي‌ اطلاعات‌ِ عمليات‌ جمع‌ شده‌ بودند دور هم‌. اواخر جنگ‌ بود وشعارمان‌ از كار انداختن‌ ماشين‌ جنگي‌ عراق‌ بود؛ ضربه‌ زدن‌ِ بيش‌تر وروحيه‌ خراب‌ كردن‌. شدند دو گروه‌. هر گروه‌ بيست‌ و پنج‌ نفر ـ سي‌ نفر.بيش‌تر از يك‌ گردان‌ كار برمي‌آمد ازشان‌. چون‌ تا گردان‌ مي‌خواست‌سازمان‌ پيدا كند، بعد برود دشمن‌ را پيدا كند، اين‌ دو گروه‌ مي‌رفتند وكارشان‌ را مي‌كردند. آشنا بودند با تاكتيك‌ دشمن‌. به‌ قول‌ خودشان‌،جناح‌ گرفتن‌ از تيربار دشمن‌ را بلد بودند. كار يك‌ لشكر را نمي‌كردند،ولي‌ بيش‌تر از يك‌ گردان‌ كار برمي‌آمد ازشان‌.


مي‌ديديم‌ و رد مي‌شديم‌، بي‌ آن‌كه‌ دست‌ بزنيم‌، ببوسيم‌، ببوييم‌، يابرداريم‌ ببريمشان‌. حق‌ نداشتيم‌ دست‌ بزنيم‌. اگر حركتي‌، تغييري‌ ياجابه‌جايي‌اي‌ ديده‌ مي‌شد، عراقي‌ها مي‌فهميدند و شناسايي‌ لومي‌رفت‌.
بعضي‌ها فقط‌ استخوان‌هاشان‌ مانده‌ بود. بچه‌هاي‌ خودمان‌ بودند.جسدهايشان‌ توي‌ شيارها و كوره‌راه‌ها مانده‌ بود و ما بي‌آن‌كه‌ دست‌بزنيم‌، ببوييم‌، ببوسيم‌ يا برداريم‌ ببريمشان‌، رد مي‌شديم‌ و مي‌رفتيم‌.مي‌رفتيم‌، بي‌آن‌كه‌ بتوانيم‌ دلمان‌ را ببريم‌. جا مي‌ماند. همان‌ جا، كناراستخوان‌ها.


باد مي‌آمد، بادِ گرم‌. محلي‌ها به‌ش‌ مي‌گفتند «سام‌» يعني‌ كُشنده‌. ازجوانرود كه‌ سرازير مي‌شديم‌ تا پايين‌ مهران‌، آن‌قدر هوا گرم‌ مي‌شد كه‌نگو. سام‌ هم‌ كه‌ مي‌آمد، ديگر نور علي‌ نور بود. نمك‌ بدن‌ را مي‌گرفت‌.لباسمان‌ پر مي‌شد از نمك‌. آب‌ بدن‌ خشك‌ مي‌شد و رمقي‌ برايمان‌نمي‌ماند.
گرما و سام‌ خيلي‌ از بچه‌ها را از گروه‌ شناسايي‌ گرفتند.


گم‌ شد. كجا؟ معلوم‌ نشد؛ حتا بعد از پاك‌سازي‌ منطقه‌. با باد سام‌رفت‌. با تهوعي‌ كه‌ سام‌ آورد رفت‌. وقتي‌ كه‌ تيم‌ شناسايي‌ از هم‌ پاشيد وبچه‌ها پراكنده‌ شدند، رفت‌. ديگر خبري‌ نشد ازش‌.


آب‌ را بسته‌ بود به‌ رگ‌بار. بچه‌ها را درو مي‌كرد. يكيشان‌ تير خورد.سرش‌ را فرو برد زير آب‌، كه‌ سر و صدا نكند، كه‌ صداي‌ ناله‌اش‌ بلندنشود، كه‌ عراقي‌ها نفهمند، كه‌ عمليات‌ لو نرود. رفت‌ زير آب‌ و ديگر بالانيامد.


اسمش‌ يادم‌ نيست‌، اما آخر فاميلي‌اش‌ يك‌ «گُلي‌» داشت‌.
امدادگر بود، اما به‌ش‌ مي‌گفتند دكتر. مي‌ديد كه‌ هر شب‌ بچه‌هاي‌ ماراهي‌ مي‌شوند. چند شبي‌ بود كه‌ مي‌آمد و اصرار مي‌كرد كه‌ هم‌راه‌بچه‌هاي‌ ما برود شناسايي‌.
به‌ش‌ گفتم‌ «شما كه‌ تا حالا نرفته‌اي‌ شناسايي‌. اولين‌ بارته‌. شايد با يه‌اشتباه‌ كل‌ّ كار را خراب‌ كني‌، زحمت‌هايي‌ رو كه‌ برادرهاي‌ ديگه‌ كشيده‌ن‌هدر بدي‌.»
چند شب‌ بعد، دوباره‌ آمد سراغم‌. همين‌ كه‌ رسيد به‌م‌، افتاد روي‌ پاهام‌.شروع‌ كرد به‌ اصرار و التماس‌ و قسم‌ دادن‌ كه‌ اجازه‌ بدهم‌ برود. بلندش‌كردم‌.
ـ اين‌ چه‌ كاريه‌؟ چرا اين‌ جوري‌ مي‌كني‌؟
اشك‌ توي‌ چشم‌هايش‌ جمع‌ شده‌ بود. صورتش‌ را برگرداند و رفت‌ آن‌طرف‌.
رفتم‌ دنبالش‌ و بغلش‌ كردم‌ و ازش‌ معذرت‌ خواستم‌.
ـ باشه‌، امشب‌ شما هم‌ برو.
چفيه‌ بسته‌ بود دور صورتش‌، اما چشم‌هايش‌ از دور برق‌ مي‌زد. آماده‌بود تا سوار ماشين‌ شود و بروند نقطه‌ي‌ رهايي‌. صداش‌ كردم‌.
ـ بله‌؟
- نمي‌ترسي‌ داري‌ مي‌ري‌ شناسايي‌؟
خنديد.
ـ مگه‌ پيش‌ خدا رفتن‌ ترس‌ داره‌؟
گروه‌ برگشت‌، بي‌ او.
منور زده‌ بودند. خيز رفته‌ بود كه‌ نبينندش‌. افتاده‌ بود روي‌ مين‌ و رفته‌بود پيش‌ خدا.



این مطلب با زحمات کاربرای این سایت جمع آوری شده است
اخلاق حکم می کند در صورت برداشت از سایت منبع را ذکر کنید!

 

آخرین ارسال Alireza
موضوع انجمن آخرین نویسنده پاسخ نمایش تاریخ آخرین نوشته
ثواب بدرقه دوست احادیث Alireza 0 955 20 اسفند 1389 14:05
گرامي داشتن ديگران احادیث Alireza 0 838 20 اسفند 1389 13:53
برخورد با سركشان احادیث Alireza 0 758 20 اسفند 1389 13:52
عزت كار و ذلت صدقه احادیث Alireza 0 786 20 اسفند 1389 13:52
محبت به فرزندان احادیث Alireza 0 838 20 اسفند 1389 13:51
خود برتر بيني احادیث Alireza 0 773 20 اسفند 1389 13:50
مهمان سر زده احادیث Alireza 0 742 20 اسفند 1389 13:48
اهميت بدهكاري احادیث Alireza 0 831 20 اسفند 1389 13:47
شيعه واقعي احادیث Alireza 0 782 20 اسفند 1389 13:46
اندازه معيشت احادیث Alireza 0 651 20 اسفند 1389 13:45


روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! 27 دی 1389   #2 (لینک)
SILENT


SILENT آواتار ها

معاونت کل سایت
 
SILENT آنلاین نیست.

پاسخ : روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! پاسخ : روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی!

ممنون واقعا زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست امام خمینی(ره)
ما بدون جنگ واسه مانوور میریم شناسایی میگرخیم ببین دیگه چه خبر بوده

__________________
 
روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! 27 دی 1389   #3 (لینک)
Alireza


Alireza آواتار ها

مدیر بازنشسته
 
Alireza آنلاین نیست.

پاسخ : روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی! پاسخ : روزهای شناسایی - روزهای جدایی و خدایی!

آب‌ را بسته‌ بود به‌ رگ‌بار. بچه‌ها را درو مي‌كرد. يكيشان‌ تير خورد.سرش‌ را فرو برد زير آب‌، كه‌ سر و صدا نكند، كه‌ صداي‌ ناله‌اش‌ بلندنشود، كه‌ عراقي‌ها نفهمند، كه‌ عمليات‌ لو نرود. رفت‌ زير آب‌ و ديگر بالانيامد.


همین یکدونه دل آدم رو میلرزونه.

 
برچسب ها
جدایی, خدایی, روزهای, شناسایی

  

« - | چراغ موشي! »


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش همه كاربراني كه از اين موضوع بازدید نمودند: 4 نفر
Alireza, eror, SILENT
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

انتخاب سریع یک انجمن

دانلود فایل,مقاله, سورس کد

Powered by vBulletin, Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
All right reserved ©2009 - 2018, Parsiland.com
کپی برداری از این سایت به هر نحو ممنوع می باشد!