![]() |
|
|
#1 (لینک) |
![]() |
سلام عزیزان
![]() تا حالا شده که آرزو کرده باشید ای کاش کنار فلان چهره مشهور می ایستادید و یک عکس یادگاری می گرفتید؟ اگر جواب تون مثبت است وقتی کنار آن چهره معروف ایستادید چه ژستی می گرفتید ؟ دلیل گرفتن آن ژست چی بود ؟ اینکه اگر بعدا کسی آن عکس را دید متوجه باشد که بله ..شما هم …آره حالا حکایت عمو پورنگ ماست پورنگی که همه دوست دارند کنارش بایستند و یک عکس یادگاری بگیرند اومده در یک حرکت کاملا تبلیغاتی صرف کنار بچه های بیمار و سرطانی عکسی به یادگار گرفته تا به همه پزش را بدهد که آره ما هم این طوری هستیم .. یکی نیست به این بینوای بخت برگشته بگوید داریوش فرضیایی بابا بسه دیگه ..خسته نشدی از این همه پورنگ بازی ؟ بیا و یه کم هم داریوش باش و به بچه های برادرت سر بزن بچه های برادری که فقط تو مصاحبه های مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی برادرزاده تو هستند .. همون برادری که سه سال از مردنش می گذره و حسرت تو دلشون مونده که عموشون رو … برادر پدر از دست داده شون رو ..تو سر کوچه ببینند تا همه بفهمند اگه پدرشون نیست عموشون به اونا سر می زنه ![]() ![]() گلشيفته فراهاني یادتون میاد ؟ دختر کوچولویی که جونوشو واسه برنامه عمو پورنگ می داد ..درخت گلابی داریوش مهرجویی اونو از دنیای بچه ها جدا ساخت و با فیلم سنتوری داریوش مهرجویی دیگه گلشيفته همان گلشيفته سابق نبود شاید هیچ هيچ فرقي نكرده باشه ولی اون اونقدر بزرگ شده بود که بخواد دیگه نقش بازی نکنه شاید تایتانیک رو چند بار دیده بود و کلی هم صحنه هاش یادش مونده بود ولی اصلا باورش نمیشد که یه روز رو در روی جک باستد و مثلا نقش رز رو بازی کنه ولی همه اینا در واقعیت اتفاق افتاد چرا ؟؟ برای اینکه دیگه گلشيفته هماني هست كه ميخواهد باشد نه آن كسي كه مجبور بود باشد . گلشيفته هاي فراهاني تا زماني كه در مملكت خود زندگي ميكنند مجبورند نقش در نقش بازي كنند . يك نقش دائمي دارند در يك فيلم دائمي كه فيلم زندگي شان است . مجبورند براي ماندن و زيستن هر روز نقش بازي كنند نميتوانند خودشان باشند چرا كه نميگذارند خودشان باشند پس مجبورند در فيلم زندگي خود نيز بازيگري كنند . كار سختي است در عين حضور در سكانس هاي مختلف زندگي مجبوري به نقش آفريني هاي ديگر بپردازي . اين هنرپيشگي نهادينه شده از ويژه گي هاي اكثريت ما مردم اين مرز و بوم ميباشد . البته متاسفانه در بسياري از موارد رنگ نفاق به خود ميگيرد . بايد نقش يك حزب اللهي را بازي كنم تا در فلان اداره استخدام شوم . بايد ريش بگذارم تا ترفيع بگيرم . بايد چادر به سر كنم تا انتقالي ام جور شود . بايد دكمه بالايي پيراهنم را ببندم و يك تسبيح به دست بگيرم تا در گزينش رد نشوم . بايد مدرك قلابي جور كنم تا پرستيژ اجتماعي داشته باشم و …… هزاران بايد ديگر . همه اينها يعني نقش بازي كردن اما نه به معناي هنرپيشگي بلكه به مفهوم نفاق . هر روز شاهد چهره زشت نفاق در جامعه هستيم ، نفاقي كه تبديل به يك عادت شده است . صداقت و يكرنگي امثال گلشيفته فراهاني او را در مقابل نيرنگ و فريب دیگران كاملا متمايز ميكند . عمو پورنگ اکنون که از سفر لندن برگشته است لابد با خود حساب و کتاب خواهد کرد که آیا می تواند تا آخر در نقش عمو بازی کند و یا باید خودش باشد ؟ بعید است که عمو پورنگ شجاعت گلشیفته را داشته باشد سلام چند وقتیه با خودم دارم فکر می کنم که تا کی می تونیم چشامون رو رو واقعیتها ببندیم ؟ گیرم حالا یکی مثل همین عمو پورنگ که همه چیز باورش شده باورش شده که خیلی ها دوستش دارن اشکالی نداره بذار بیچاره باورش بشه ولی اون خودش از همه فراریه چرا ؟ چون خودش می دونه که این خصلت آنته خصلت تلویزیونه سه ماه چهار ماه کافیه نباشه حالا نگاه نکنید یه سایت واسه کاسبی خودش هم که شده واسش وبلاگ و سایت راه اندازی کرده و یا 10 15 تا دختر بچه که تازه تو ادبیات شون با کلمه عشق آشنا شدن و این بنده خدا رو به غلط عشق خودشون می دونن تلویزیون همینه تو سریال بزنگاه وقتی علنا عشق بچه گانه فرزانه و کامران رو با به به و چه چه به تصویر می کشند در واقع تایید همین عشق و عاشقی های عمو پورنگ و طرفداران 14 15 ساله اش است حرف از کودک می زنند و تو سایت های کاسبی پرشین بلاگ دخترای 15 16 ساله رو به عنوان برنده اعلام می کنند اومده بودم بگم که آیا کسبی می دونه چرا بلاخره وبلاگ نوستالژی تعطیل شد؟ البته چون آدرسش هنوز هست کمی به موضوع شک کردم البته من منتظرم دوباره باز بشه راستی امروز سالگرد داداش عمو پورنگه بیایید دعا کنیم روح داداشش از این کارای برادرش تو اون دنیا عذاب نکشه مثل این حاج رضای سریال روز حسرت ![]() دو كوچه پايينتر از منزل برادرم و درست وسط كوچه مسجد روح الله قرار داشت از ابتدا تا انتهاي كوچه كيپ تا كيپ ماشين پارك كرده بود و به زحمت مي شد كه ماشيني از ابتدا تا انتهاي كوچه تردد نمايد كساني كه تازه مي آمدند مجبور بودند ماشينهايشان را تا سه چهار كوچه بالاتر و يا پايينتر پارك كنند درب بزرگ ورودي مسجد پس از يك كريدور چند متري به شبستان مسجد منتهي مي شد كفش كني در همان كريدور بود بعضي ها كفش هايشان را داخل كيسه پلاستيكي مي گذاشتند و با خود به داخل ميبردند و بضي هم كه زودتر آمده بودند به كفشداري تحويل داده بودند چند تا پسر بچه به اتفاق برادرزاده هايم مشغول مرتب كردن ساير كفشهاي باقيمانده بودند صداي قاري قرآن از بلندگوي مسجد و بيرون آن شنيده مي شد من به اتفاق او و پدرم و برادرانم كنار درب ورودي مسجد ايستاده بوديم همان جايي كه عرف است خانواده متوفي به ايستد از جايي كه ايستاده بودم راحت ميشد داخل كوچه را ديد ماشين ها يكي يكي و بدون وقفه مي آمدند و درست روبروي درب ورودي مسجد مي ايستادند و پس از پياده شدن سرنشينان دنده عقب بر مي گشتند تك و توك در دست كساني كه پياده مي شدند دسته گلي با روبان مشكي بود مردها اكثرا لباس تيره پوشيده بودند و زن ها اگر چادري نبودند مانتوي تيره بر تن و روسري مشكي بر سر داشتند از همان لحظه پياده شدن سر نشينان مي توانستم به فهمم كه از طرف چه كساني آمده اند و آيا از دوستان من هستند يا دوستان برادرم چشمانم با مردمي كه از جلويم عبور مي كردند حركت مي كرد و گاهي هم سرم را براي قبول كردن تسليت كساني كه از دور با ايما و اشاره مثلا به من تسليت مي گفتند بالا و پايين مي كردم به ياد شب قبل از فوت برادرم افتادم درست سر همين كوچه داخل ماشين او نشسته بوديم آن موقع اصلا متوجه مسجد داخل كوچه نشده بودم نمي خواستم با او به اينجا بيايم ولي او به اصرار من توجهي نكرد و گفت : خودم مي رسانمت از او خواستم چند تا كوچه پايين تر از منزل برادرم بايستد تا با هم كمي حرف بزنيم تماشاي برادرم با آن وضعيت برايم عذاب آور شده بود پزشكان قطع اميد كرده بودند و ما هم فقط به اميد معجزه بوديم چند نفر از دوستان برادرم به او پيشنهاد داده بودند كه اگر شراب قرمز هفت ساله بخورد فرجي در بيماري اش حاصل مي شود ولي برادرم مي گفت پس نمازم چه مي شود ؟ ماشين سر كوچه كه ايستاد نور تير چراغ برق بالاي سر ماشين داخل ماشين را به دو قسمت تاريك و روشن تقسيم كرده بود خيلي خوشحال بودم كه در نيمه تاريك قرار گرفته ام دلم پر بود و بيماري برادرم را بهانه كردم و تا خواستم حرفي بزنم بغضم تركيد و از همه چيز به او گفتم از حرفها و كنايه هاي مادرم و خواهرانم تا نيش ها و متلك هاي ممد آقا و كنايه هاي حسين داماد بزرگ مان همه را به او گفتم در حالي كه سعي مي كردم اشكهايم را پاك كنم ادامه دادم خوب چكار كنم ؟ و بعد با تاكيد گفتم تو رو دوست دارم و نمي خواهم تو را از دست بدهم و مي ديدم كه او همچنان به من زل زده است و سكوت اختيار كرده است نگاهش تمامي نداشت و همين طور سكوت بامعنايش تقريبا داد زدم : د … لامصب يه چيزي بگو چرا زل زدي به من و او همان طور كه به من نگاه مي كرد و بدون اينكه پلك بزند گفت : البته لامذهب درست تر است جناب آقاي شبكه يك در فرصت مناسب تا قاري قرآن سكوت مي كرد ناگهان صداي صلوات مردم بالا مي گرفت و بلافاصله عده اي مسجد را ترك مي كردند و تمام سعي شان هم اين بود كه به صورت دسته دسته و رديفي از جلوي خانواده ما عبور كنند و به ما تسليت بگويند بعضي از آنها هم بيش از اندازه خودشان را به زحمت مي انداختند تا ضمن نزديكي به من موفق به روبوسي با من شوند انشالله غم آخرتون باشه .. از صميم قلب بهتون تسليت ميگيم … خدا پشت و پناه خانواده اش باشه ما رو هم در غمتون شريك بدانيد .. مي دونم داغ برادر سخته خدا بهتون صبر و تحمل بده خوب راست مي گفتند داغ برادر سخت است ولي براي من آن لحظه سخت تر يادآوري لحظه اي بود كه براي پا در مياني بين من و او كه سال گذشته با هم قهر بوديم از خدابيامرز برادرم كمك خواستم تا قبل از او تمام اعضاي خانواده ام را واسطه كرده بودم ولي هيچ افاقه اي نكرده بود به عنوان آخرين تير در تركش از خدابيامرز كمك خواستم ولي برادرم گفت : مگر موقع دوست شدن با او مرا واسطه كرده بودي كه اكنون از من انتظار داري به حرفت عمل كنم ؟؟ نگاهم به پاترول افتاد كه تازه جلوي مسجد ايستاده بود چند نفر سعي داشتند دسته گل بسيار بزرگي را كه در عقب ماشين بود را با وسواس زياد به داخل مسجد بياورند آن طرف ماشين هم چند خانم مانتويي ايستاده بودند عزيز را ديدم كه در حال راهنمايي آنها به طرف قسمت زنانه مسجد بود برادرم عزيز خيلي چست و چابك بود و هر كاري را كه به محول مي كردند به سرعت انجام مي داد از دور با تكان دادن دستش چيزي را به من فهماند سقلمه اي به او كه در كنارم ايستاده بود زدم و نگاهش كردم و گفتم الان ميام همه آنها كه تازه رسيده بودند از همكارانم در شبكه بودند سرتا پا مشكي پوشيده بودند و من همچنان با چشمان اشك آلود به حرفهاي تسلي بخش آنها گوش مي دادم و بعد كه متوجه شدم خانم لاله نيز در سوگ پدرش است بغضم دگر بار تركيد مسلم در حالي كه سعي مي كرد مرا آرام كند دوباره مرا به جاي اولم برگرداند و خودش هم همان جا كنارم ايستاد يكي از فاميل گفت : داريوش جان اين كنار در وايستادن مخصوص فاميل متوفي است به دوستانت بگو برن تو مسجد بنشينن در حالي كه او را نشان مي دادم و طوري كه برادرانم و پدرم هم مي شنيدند گفتم اگر منظورتون اونه بايد بگم ايشون كم از فاميل هم نيست و بعد در كمال تعجب دیدم برادرم كاظم درگوشي با مسلم حرف مي زند و با دست او را به داخل مسجد هدايت مي كند داخل مسجد مملو از جمعيت بود با صلوات عده اي مي رفتند و در همان حال عده ديگري وارد شبستان مي شدند صورتم از حس افتاده بود در جمعي كه جلوي در ورودي ايستاده بوديم من تنها كسي بودم كه مدام مردم او را مي بوسيدند با خودم فكر مي كردم اگر من برادر خدا بيامرز نبودم آيا باز اين جمعيت مي آمد ؟ آيا اين همه دسته گل هاي رنگارنگ با روبان مشكي به داخل مسجد سرازير مي شد ؟؟ و بعد به ياد مرگ افتادم از خودم مي ترسيدم از مرگ از عدم و از نيستي لحظه اي كافي بود تا با شيطان خلوت كنم آنهم در مسجد و در يادبود برادر مرحومم آري من قبلا از مرگ مي ترسيدم آن روز در بهشت زهرا كه در حال تدفين پيكر برادرم بوديم قطعه 206 هنوز 20 درصدش هم پر نشده بود ولي اكنون تمام قطعه 206 پر كه شده است بماند همه قبور سنگ دلخواه خود را يافته اند و گل كاري و درخت كاري قطعه 206 نمي گذارد تو بفهمي تا دو سال پيش اينجا خالي از ميت بوده است كسي مرا به سوي خود كشيد اين احساسي بود كه به من دست داد به خود كه آمدم كاظم را ديدم كاظم تنها داماد خدابيامرز بود : داريوش قسمت زنانه كارت دارن و بعد خيلي سريع رفت نگاهي به او كردم احساس مي كردم كه او هم خسته شده است از ابتداي مراسم تاكنون همپاي ما و در كنار ما ايستاده بود قدش از همه ما يك سر و گردن بلندتر بود نگاهي به او كردم و بي آنكه حرفي بزنم فقط سرم را تكان دادم يعني اينكه تنهايت مي گذارم و او همان طور كه سعي مي كرد ديسپلين خاص خودش را در كت و شلوار سورمه اي اش حفظ كند با تاني و بي آنكه دهانش باز شود و يا اينكه سرش را تكان دهد پلك هايش را آرام بست و باز كرد يعني اينكه اشکالی ندارد در قسمت زنانه من تنها مردي بودم كه همه زنان آنجا دورش را گرفته بودند هستي پرستو و خانم لاله هم بودند آن طرف تر ليلا برادرزاده ام محكم و استوار با چشماني مرطوب ايستاده بود چند نفر ديگر هم از خانم هاي همكار و همسايه هم بودند براي يك لحظه فكر كردم كه با مادر گل مراد همكار سابقم نيز حرف زدم در راه بازگشت به قسمت مردانه چند تا پسر بچه هم مدام به دنبال من مي دويند كنار مسجد شخصي جلويم را گرفت و از من تقاضاي كمك كرد سعي كردم خودم را كنترل كنم كه عزيز برادرم به كمكم آمد مسجد براي چندمين بار پر و خالي شده بود هيت امناي مسجد تعجب كرده بودند از كثرت دسته گلها و همين طور تعدد جمعيت ..آخر مجلس هم نوبت حاج آقا شد كه از مرگ و زندگي اخروي صحبت كرد از پاداش الهي گفت و تاكيد كرد : به اندازه ذره اي خوبي و ذره اي بدي نسبت به هر كس در آخرت به سزا و جزايش خواهد رسيد دو کلمه حرف حساب با عمو پورنگ به نام خدا … سلام امروز اومدم يه حرفايي رو بزنم كه شاید توی همچین صفحه ای زیاد خریدار نداشته باشه صدها بار در مدح و ستایش عمو پورنگ نوشتن ممکنه مفاهیم خسته کننده و گاها” اغراق آمیزی رو در ذهن هر خواننده ای القا کنه. من هنوزم دوست دارم عموپورنگ پیشرفت کنه، نمیخوام در جا بزنه ، پس …. امروز اومدم از برنامه عمو پورنگ و خود عمو پورنگ انتقاد كنم !!! آره انتقاد . از همون اول شروع مي كنيم از رمضان 81كه اومد يادتونه چه قدر برنامه عمو پورنگ هيجان انگيز بود؟ هر چند انسان ها حق دارن غمگين باشن يا هر جور دوست دارند رفتار كنند اما اون مربوط ميشه به زندگي شخصي شون .انتظار هم ندارم عمو پورنگ شلنگ تخته بندازه . نه . بلكه حرف من اينه كه مثلا نگاهي بندازين به ماه رمضان هاي قبل .درست كردن دفترچه احكام ، دعوت از حافظان و قاريان كودك و نوجوان، احاديثي كه گفته مي شد اون تيتراژ مخصوص ماه رمضان و تسبيح دونه دونه ! يادتونه چه قدر با صفا بود؟ يادتونه اون روزايي كه عمو پورنگ تا افطار هم با ما بود؟ و حتي پارسال عمو پورنگ گفت ما برناممون توي ماه رمضان شروع شده و من نذر كردم كه ماه رمضون ها هر روز بيام برنامه … اگه يادتون نيست و احيانا من اشتباه مي گم اينو يادتون هست كه مي گفت رونق برنامه ما به خاطر ماه رمضونه و ما هميشه ماه رمضونا ميايم؟ امسال حقيقتاً ماه رمضان رو مثل قبل حس نكردم شايد چون چند سالي ماه رمضانمان را با برنامه عموپورنگ بيشتر حس مي كرديم ![]() غير از اينكه شب و روز بهش فكر مي كنيد . دوست داريد با نوشته هاتون خوشحالش كنيد يا حتي تو غم ها شريكش باشيد؟ 5روز ديگه هم مونده به فوت برادرشون آقاي بهروز فرضيايي كه خدا رحمتشون كنه . ( واسه اون روز هم مطمئنم اكثرتون آپ مي كنيد . و وظيفه ماهاست) پاچه خواري نمي كنم من اصلا قصد تعريف از عمو پورنگ رو ندارم هر چند اگه بخوام هم ميتونم خيلي بي رحمانه بنويسم . اما برادر خدابيامرزش كه كاري نكرده كه بخوام به يادش نباشم . بگذريم . يه حرف هم رو دلم مونده . اينكه وبلاگ خرمگس بارها فيلتر شده اون هم چون از عمو پورنگ انتقادهاي نابچا و بعضاً به جا بوده . هر چند من تهمت هاش رو تا الان كه قبول ندارم . اما فكر كردين كه اگه نوستالژي از عمو پورنگ يا به حساب نويسنده وب از جناب آقاي داريوش فرضيايي!نيست پس چرا فيلتر نشده و نميشه؟؟؟؟؟ به هر حال اگه خرمگس چيزي مي نويسه آن قدر هم نيست كه بچه ها باور كنند اما نوستالژي كه مسائل شخصي عمو پورنگ را آن هم با عكسهاي شخصي بيان مي كند چرا فيلتر نميشه؟؟؟؟ من كه فقط يك نتيجه گرفتم …… قرار بود عمو پورنگ عكسهايي كه در مكه گرفته بود بزاره تو سايت اما شما عكسي ديدين؟مسابقه درود و صلوات بر پيامبر ،جايزه 1000،100و 2000مين ايميل تبریک برای تولد سايت! درسته كه جايزه به عمو پورنگ ربطي نداره اما اين آقاي آقاجانزاده بداخلاق كه با همه دعوا مي كنه تهيه كننده است يا برگ چغندر! حتي روزي كه عمو پورنگ در برنامه راديويي هفت اقليم دعوت بودند برنده مسابقه كاريكاتور(به اسم مهسا) زنگ زدن و گفتن جايزه منو هنوز ندادن . و عمو پورنگ گفت جايزه به من ربطي نداره من هر چي بهم بگن مي گم ….قابل توجه آقاي آقاجانزاده. ![]() الان 3 ساله كه عمو پورنگ ديگه توي جشن نيكوكاري نمياد. چرا؟ جالبه امسال حتی روز بانکداری اسلامی رو از لابه لای برگهای تقویم 1386 به خاطر سپرده بودن و یه برنامه بهش اختصاص دادن .. اما هنوز آثار معنوی ماه پربرکت رمضان اون جور که من مخاطب انتظار داشتم و باید و شاید در این برنامه ملموس نیست . جديدا هم كه ابتكار خلاقانه شون شده نمایش كله بي تن ! به نظر شما ديدن اين ابتكار براي يك بچه يا حتي خود ماها چه جذابيتي داره؟ قبلا محتواي برنامه آموزنده بود اما الان ….. ![]() و حتي مبل داغشون كه چندان هم جذاب نيست جز اون قسمتي كه عمو پورنگ اداي آقاي نجفي رو در آوردن .گرچه در نگاه اول خنده دار بود اما در ماه رمضان….. همون روز یک ساعت بعد با همراه شدن با یک برنامه که کار گروه فرهنگ و معارف شبکه سه هست، به شیرخوار گاه آمنه رفتیم … اون گزارش حس قشنگی داشت … آره . بیایین اسم این جور کارا رو بذاریم ظاهر سازی و ..! در این صورت هم بهتر از مورد اوله ! اصلا امروز كه آقاي آقاجانزاده مهمان مبل داغ بودن چه سئوالهاي بي سر و تهي مي پرسيدن كه خداييش جهت پركردن وقت برنامه بود…. ![]() رفتار آقاي آقاجانزاده هم كه تعريف نداره … با بچه هات هم همينطوري رفتار مي كني؟؟؟ چرا نميفهمين كه بچه ها فكر مي كنن قهريد كه آپ نمي كنيد..نكنه هك شدين ها؟؟؟؟ يه خرده به خودت بيا آقاجانزاده! اگه به اينجا رسيدين اول لطف خدا بوده و بعدم عشق بچه ها .اگه بچه ها برنامه شما رو دوست نداشتن الان براي هر شب جشن هاي خارج از برنامه یه رقم با چند تا صفر قلمبه جلوی روش کاسب نمیشدین .هر چند گير تو كه نمياد به دونفر ديگه ميرسه…. منم ديگه خودمو درگير اين حواشي نمي كنم و خيلي وقته جز دست نوشت و نوستالژی به هيچ وب پورنگي سر نزدم عمو پورنگ حتی در انتهای کوچه بن بست هم راه آسمان باز است … ما میخواهیم تو پرواز بیاموزی به عشق همه بچه ها این مطلب با زحمات کاربرای این سایت جمع آوری شده است اخلاق حکم می کند در صورت برداشت از سایت منبع را ذکر کنید!
__________________
![]() |
|
|
آخرین ارسال Administer
|
|||||
| موضوع | انجمن | آخرین نویسنده | پاسخ | نمایش | تاریخ آخرین نوشته |
|
|
مقايسه اتومبيل ها | Administer | 0 | 56 | 24 خرداد 1392 17:17 |
|
|
مقايسه اتومبيل ها | Administer | 0 | 44 | 24 خرداد 1392 17:16 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 45 | 17 خرداد 1392 18:45 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 33 | 17 خرداد 1392 18:45 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 35 | 17 خرداد 1392 18:45 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 25 | 17 خرداد 1392 18:44 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 30 | 17 خرداد 1392 18:44 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 28 | 17 خرداد 1392 18:44 |
|
|
گل و گیاه | Administer | 0 | 42 | 17 خرداد 1392 18:43 |
| برچسب ها |
| نقد, پورنگ, آنكه, بهم, بیوگرافی, بررسی, زندگی, عمو |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
(نمایش همه)
كاربراني كه از اين موضوع بازدید نمودند: 9 نفر
|
|
| Administer, azinbanoo, bareza1384, gp110, khatereh52, poyan.stars, RABIN, SILENT, نگار*** |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | امتیاز به این موضوع |