انجمن پارسی لند
بازگشت   پارسی لند > ادبیات و تاریخ ایران > ادب و ادبیات > کتاب و رمان

سایت پارسی لند | Parsiland Forums




  

رمان یک بار نگاهم کن...!
نحوه نمایش امتیاز موضوع: 1آرا, 5.00 میانگین. امتیاز: ابزارهای موضوع  
رمان یک بار نگاهم کن...! 13 اسفند 1390   #85 (لینک)
○hale○
همکار سابق
 
○hale○ is banned
نام واقعی: hale
نوشته ها: 1,046

پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...! پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...!

همانجور که از پله بالا می رفت داشت جملاتی که از قبل آماده کرده بود توی ذهنش مرور می کرد.
کاش این لحاف مسخره رو در بیارم چقدر گرمه.
ترنج وارد شد و با دست به ارشیا اشاره کرد بفرمائید. دیگر نمی توانست نقش بازی کند. تمام بدنش به لرزه افتاده بود.
ترنج صندلی اش را کشید بیرون و به ارشیا تعارف کرد.
ارشیا دیگر طاقت آن گرما و دلقک بازی را نداشت. کتش را در آورد و نشست روی صندلی. ترنج هم روی تخت نشست. جوری که ارشیا می توانست نیم رخش را ببیند.
ترنج دست هایش را توی هم قفل کرده بود و بین زانویش گذاشته بود. ارشیا دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و خواست دهان باز کند که دید اصلا نمی داند می خواهد چه بگوید.
کلا همه چیزهایی که آماد کرده بود از ذهنش پریده بود. دستی توی موهایش کشید و به ترنج نگاه کرد. ترنج همچنان سر به زیر نشسته بود و نگاهش به زمین بود.
ارشیا لال شدی پسر. این همه درس خوندی استاد مملکتی مثلا خیر سرت. حالا عین این تازه عروسا نشستی داری اینجا رنگ به رنگ می شی. ای خاک
باز نگاهی به ترنج انداخت و بالاخره دهانش را باز کرد:
قراره بشینیم اینجا سکوت کنیم.
ترنج چیزی نگفت. یعنی نمی توانست حرفی بزند. داشت از استرس می مرد. توی ذهنش داشت دنبال بهانه ای میگشت تا ضربه نهایی را بزند.
ارشیا بعد از اینکه دید ترنج جوابی نمی دهد باز گفت:
خوب پس بیا درباره موضوع دیگه ای سکوت کنیم.
و زیر چشمی به ترنج نگاه کرد. لبخند بی رمقی امد روی لبهای ترنج و رفت. انگار همین لبخند برای ارشیا کافی بود.
آب دهنش را قورت داد و گفت:
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز توی همچین موقعیتی قرار بگیرم. کی باورش می شد ترنج دختر شیطون و پر درد سر یه روز اینقدر خانم و بشه که من ...
نتوانست حرفش را تمام کند. توی ذهن ترنج همه چیز قاطی شده بود. از ذهنش گذشت.
معلومه که فکر نمی کردی اصلا ترنج و آدم حساب نمی کردی.
ارشیا که سکوت ترنج را دید. دستی توی موهایش کشید و خواست از اول شروع کند.دلش می خواست همه چیز را به ترنج بگوید از روز اول.
وقتی برگشتم مامان اصرار داشت برام زن بگیره. مدام اسم تو رو می برد. واقعیتش من تصوری که از تو داشتم همون ترنج سه سال پیش بود. گفتم ترنج نه.
قلب ترنج انگار دو نیم شد. باورش نمی شد. ارشیا اینقدر راحت بگوید حتی تا دو سه ماه پیش تر هم او را نمی خواست.
بغض گلویش را گرفته بود. دیگر دلش نمی خواست چیزی بشنود. ولی ارشیا داشت سر به زیر به حرف زدنش ادامه داد:
تا اون روز که اومدم خونه تون.
ارشیا مکث کرد و به نیم رخ ترنج خیره شد. اخم های ترنج در هم بود و لبهایش را به هم می فشرد. ارشیا نمی دانست ادامه بدهد یا نه. ولی این تنها فرصتش بود.
تا اون روز که دم در دیدیمت. با چادر. فکر کنم همه چیز از همون جا شروع شد. باورم نمی شد تو همون ترنج باشی.
اشک های ترنج از کنترلش خارج شد. دیگر بهانه نمی خواست. ضربه نهایی را ارشیا زده بود. ارشیا حواسش نبود.
از اون روز توجه مو جلب کردی. من همیشه دلم می خواست زنم محجبه باشه.
بعد از این حرف به ترنج نگاه کرد. تازه اشک های ترنج را دید. زمرمه کرد:
ترنج!
ترنج ناکهان از جا بلند شد. ارشیا نمی دانست چه حرفی زده که او را دلخور کرده. هر چه فکر می کرد نمی فهمید.
ترنج رفت طرف کمدش و چادر مشکی اش را بیرون کشید. با چند گام بلند برگشت مقابل ارشیا و چادرش را به طرف او دراز کرد.
صدایش از گریه می لرزید:
بفرما همسرتون و تحویل بگیرین.
ارشیا شوکه از کار ترنج از جا بلند شد. ترنج با چشمان اشک آلود مقابل ارشیا ایستاده بود.ولی باز هم به چهره اش نگاه نمی کرد. بازی تمام شده بود. برای ترنج همه چیز تمام شده بود.
مگه نگفتین بخاطر این منو انتخاب کردین؟ بفرما تحویلش بگیرین. وگر نه من همون ترنج سه سال پیشم هیچ فرقی نکردم.
ارشیا در نگاه به اشک نشسته ترنج غرق شده بود. دست ترنج می لرزید اصلا همه بدنش می لرزید.
چادر را پرت کرد توی بغل ارشیا و گفت:
باید می فهمیدم. وگر نه من کجا جناب ارشیا مهرابی کجا. من همونم که...
گریه اش شدت گرفت.
اشک ترنج داشت ارشیا را نابود می کرد.
ترنج پر حرص گفت:
اصلا به چه حقی اومدین خواستگاری. من که موافقت نکرده بودم.
ولی حرفهای او هنوز تمام نشده بود.
ترنج خواهش می کنم به حرفم گوش بده.
ترنج برگشت.
جواب من نهه.
ترنج من...من...دوستت دارم.
ترنج گوش هایش را گرفت و بلند گفت:
همین که گفتم لطفا برین بیرون.
ارشیا آمد طرف ترنج. چادر ترنج هنوز توی دستش بود.
ترنج خواهش میکنم.
ترنج داد زد:
برو بیرون ارشیا. برو بیرون خواهش می کنم بذار به درد خودم بمیرم. تو هیچ وقت نمی تونی منو دوست داشته باشی. اون بار بخاطر ظاهرم ردم کردی حالا هم بخاطر ظاهرم انتخابم کردی. برو خواهش می کنم.
ترنج به هق هق افتاده بود. ارشیا چادر ترنج را در دستش می فشرد. با صدای به غم نشسته ای گفت:
می رم. خواهش می کنم بخاطر من گریه نکن. می رم.
بعد برگشت و رفت.
همه توی پذیرائی منتظر بودند که ارشیا از پله پائین دوید و بدون هیچ حرفی از خانه خارج شد. کتش توی اتاق ترنج جا مانده بود. هوا سوز داشت و او بی حواس از خانه خارج شد. مغزش قفل کرده بود.
درست بود که ترنج را بخاطر حجابش انتخاب کرده بود ولی الان خودش را می خواست همان که بود. همان ترنجی که شناخته بود.
الان اگر چادر هم نمی پوشید باز هم می خواستش با تمام وجود. دیگر برایش مهم نبود که ظاهرش چگونه باشد. خود ترنج مهم بود که او هم نمی خواستش.
احساس بدبختی میکرد.
یعنی زمانی که او هم ترنج را رانده همین قدر درد و غصه کشیده. ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد. با روشن شدن ماشین صدای تصنیف غم انگیزی توی ماشین پیچید.
ای وای من ای وای من
زد این دل شیدای من
اتش به سر تا پای من
خاکسرم کردی چه آرودی تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی چه پروازی که بی بال و پرم.
ای فارغ از حال من چون یاد اورم روی گرداندن تو را
ترسم سوز درد من اه سرد من گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن.
ای چشم من گریان مباش
این گونه اشک افشان مباش
حیران سرگردان مباش
در گردش گیتی رسد روزی به پایان هر غمی
دست نگار ما داغ دل را گذارد مرحمی.
دست غارت از چه رو اه ای لاله بر جانم گشوده ای
از تو چه شد حاصلم همین کز دلم قرارم ربوده ای.

دیگر نتوانست تحمل کند. ماشین را به کناری زد و ایستاد. خنده دار بود ولی داشت گریه می کرد. ارشیا مهرابی پسر مغرور فامیل کسی که به هیچ دختری رو نمی داد حالا داشت برای از دست دادن یک دختر گریه می کرد. چادر ترنج روی صندلی کناری مانده بود. برش داد و صورتش را توی آن پنهان کرد.

 
رمان یک بار نگاهم کن...! 13 اسفند 1390   #86 (لینک)
○hale○
همکار سابق
 
○hale○ is banned
نام واقعی: hale
نوشته ها: 1,046

پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...! پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...!

همه با دهان باز به صحنه پیش آمده نگاه می کردند تا چند دقیقه هیچ کس چیزی نگفت.
ماکان بود که به خودش آمد و از جا بلند شد. با سرعت به طرف پله ها رفت و بالا دوید. ترج توی اتاقش روی تخت نشسته بود و صدای هق هقش اتاق را پر کرده بود.
ماکان با تعجب به صحنه ای که می دید نگاه کرد. کت ارشیا روی دسته صندلی مانده بود. ماکان گیج رفت به طرف ترنج و کنارش نشست.
ترنج؟
ترنج برگشت و نگاهش کرد چشمانش از سرخی به رنگ خون بود.
اینجا چه خبره ترنج؟ چی شده؟
ترنج نمی توانست حرف بزند انگار که سک سکه می کند گفت:
ازش متنفرم. ازش بدم میاد. منو بخاطر چادرم می خواد. من دوسش داشتم ماکان. من...من خیلی دوستش داشتم.
ماکان هم بغض کرده بود. سر ترنج را به سینه اش چشباند. ترنج حرف زدنش دست خودش نبود:
من براش گل بردم....بش گفتم دوسش دارم. بهم خندید گفت بچه ام....رفت...بعدش رفت.
ماکان بغضش را فرو خورد:
ترنج بسه. گریه نکن.
ولی ترنج سرش را در آغوش ماکان پنهان کرده بود و با اشک ریختن ادامه می داد:
سه سال صبر کردم.... سه سال. حالا اومده به من میگه....
ترنج تو رو خدا آروم باش.
ازش متنفرم. ازش متنفرم...
اشک ماکان ناخوداگاه روی صورتش ریخته بود. نمی دانست چه خبر شده ارشیا چه گفته که ترنج چنین برداشتی کرده.
سوری خانم و آقا مسعود بالا آمدند و ماکان با اشاره دست از انها خواست که آنجا را ترک کنند. ترنج هنوز هق هق می کرد. انگار بس که گریه کرده بود بی حال شده بود.
ماکان به آرامی او را روی تخت خواباند. اگر ارشیا دم دستش بود حتما خفه اش کرده بود.
چشمان ترنج به آرامی بسته شد و کم کم به خواب رفت. ولی توی خواب هم هق هق می کرد. ماکان چنگی به موهایش زد و از اتاق خارج شد. هنوز در را نبسته بود که موبایلش زنگ خورد
ارشیا بود. به سرعت وارد اتاقش شد و جواب داد:
الو ماکان.
ماکان و مرض.
ماکان ترنج خوبه؟
به تو چه؟ چی بهش گفتی که اینجوری داره اشک می ریزه؟
صدای ارشیا می لرزید:
به خدا اصلا نذاشت من حرف بزنم. گفت اصلا جواب من نهه.
چی میگفت پس تو بخاطر چادرش می خوایش.
به خدا من گفتم از اونجا که با چادر دیدمت شروع شد. خودش اینجوری برداشت کرد.
ماکان کلافه روی تخت نشست و گفت:
گند زدی پسر.
ارشیا غم زده گفت:
می دونم. الان چطوره؟
اینقدر گریه کرد تا خوابید.
خاک بر سر من احمق که حرفم بلند نستم بزنم. حالا چه خاکی تو سرم کنم ماکان.
ماکان نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت:
فعلا چند روزی صبر کن ترنج آروم شه تاببینیم چکار میشه کرد.
ماکان!
چیه؟
تو که ازمن دلخور نیستی؟
نه نیستم. کاری نداری؟
خداحافظ.
ماکان رفت پائین تا به پدر و مادرش همه چیز را بگوید. وقتش بود که انها را هم در جریان بگذارد.
سوری خانم و مسعود بعد از فهمیدن ماجرا دهانشان باز مانده بود. هیچ کدام باور نمی کردند دختر شیطانشان بتواند اینقدر صبور باشد.
سوری خانم که از شنیدن این ماجرا اشک به چشمش امده بود گفت:
چه خانواده ای ما هستیم سه ساله و اونوقت ما نفهمیدیم. یه چیزی بود که از ما دوری میکرد.
ماکان بلند شد و رفت به طرف اتاقش. سر راه نگاهی هم توی اتاق ترنج انداخت خواب بود. هنوز گه گاه توی خواب هق هق میکرد.
دو هفته از ان شب گذشته بود. ترنج کلا دانشگاه نمی رفت. ارشیا هر بار که به صندلی خالی اش نگاه می کرد. دلش از غصه می خواست بترکد.
از آن شب دیگر ندیده بودش. چند بار به ماکان زنگ زده بود و خواسته بود هر طور شده ترنج را ببیند ولی ماکان هر بار گفته بود حال ترنج خوب نیست.
آن روز دیگر طاقتش تمام شده بود. با عصبانیت رفت شرکت. ماکان بی حوصله پشت میزش نشسته بود که ارشیا در را باز کرد و وارد شد.
ماکان از دیدن او از جا پرید:
چه خبرته؟
ماکان به خدا اگه این بار من و سر بدونی می رم در خونه تون.
ماکان پوفی کرد و گفت:
چقدر زبون نفهمی تو ارشیا حال ترنج خوب نیست.
ارشیا خم شد روی میز ماکان و گفت:
خوب نیست. باشه قبول ولی نمی خوای کاری کنی خوب شه.
ماکان بلند شد و در حالی که عصبی قدم می زد گفت:
میشه دست از سر ترنج برداری؟
ارشیا روی مبل نشست برایش مهم نبود که ماکان برادر ترنج است پی همه چیز را به تنش مالیده بود. ایستاد رو به روی ماکان و با جدیت زل زد توی چشمان ماکان:
من ترنج و می خوام با تمام وجودم. کمکم کردی برادری کردی. نکردی هیچ خودم می رم.
ماکان دندان هایش را به هم سائید و گفت:
ترنج از اون روز نصف شده. از تو اتاقش بیرون نمی اد. مامانم داره از غصه سکته میکنه.
ارشیا چنگی توی موهایش زد و گفت:
ماکان بفهم من بدون ترنج نمی تونم. مثلا تو برادرشی. خوب دستشو بگیر بیار بیرون. ماکان بیارش بیرون تا من ببینمش خودم خراب کردم خودمم درستش می کنم تو فقط بیارش بیرون.
ماکان مردد به ارشیا نگاه کرد و گفت:
اگه یه طوریش بشه دوستی ده ساله و برادریمون می ذارم کنار و این بار واقعا گردنتو می شکنم.
ارشیا لبخند نیم بندی زد و گفت:
نترس اگه طوریش بشه قبل از اینکه تو گردنمو بزنی خودمم مردم.
بعد هم از دفتر ماکان بیرون رفت. این آخرین فرصتش بود باید هر جور شده خرابکاریش را درست می کرد.
ماکان ظهر که رفت خانه سراغ ترنج رفت. توی اتاقش نشسته و داشت خط می نوشت. ماکان آرام وارد شد.
سلام آبجی خانم.
نگاهش خالی بود از آن سرزندگی توی نگاهش خبری نبود.
ترنج می آی عصر بریم بیرون.
نه حوصله ندارم.
اذیت نکن الان دو هفته اس تو خونه ای بیا بریم بیرون یه هوایی بخور.
ماکان به خدا حوصله ندارم.
ماکان اخم کرد و سرش را پائین انداخت.
یک بارم تا حالا با هم بیرون نرفتیم ترنج. ما چه جور خواهر و برادری هستیم.
ترنج نگاهی به چهره به اخم نشسته ماکان کرد و لبش را گاز گرفت:
باشه بریم.
ماکان خوشحال از جا پرید و گفت پس ساعت چهار آماده باش بریم.
باشه.
ماکان سریع دوید توی اتاقش و شماره ارشیا را گرفت.
الو ارشیا.
چی شد ماکان؟
راضیش کردم.
به خدا نوکرتم جبران می کنم.
ماکان که خودش هم خوشحال بود گفت:
باید یک سال برام مفتی کار کنی
تو بگو ده سال اگه من نه گفتم.
خوش به حال خواهرم.
ماکان فقط بیارش به این آدرسی که می گم.
باشه کجا هست. یه پارکه .
آدرسش.
ماکان آدرس را گرفت و گفت
خوب دیگه برو به سر و وضعت برس.
ارشیا خندید و گفت:
حالا تو هم هی مارو سوژه کن.
ماکان خندید و قطع کرد.

 
رمان یک بار نگاهم کن...! 13 اسفند 1390   #87 (لینک)
○hale○
همکار سابق
 
○hale○ is banned
نام واقعی: hale
نوشته ها: 1,046

پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...! پاسخ : رمان یک بار نگاهم کن...!


ترنج بی حوصله داشت حاضر می شد. اصلا دلش نمی خواست بیرون برود. دل و دماغ هیچ کاری نداشت. انگار خالی شده بود. فقط داشت بخاطر ماکان می رفت.
ماکان در اتاق را باز کرد و گفت:
حاضری؟
نه چرا هولی دارم حاضر میشم.
ماکان رفت طرف ترنج و مانتو مشکی که می خواست بپوشد از دستش چنگ زد:
این چیه می پوشی؟
ماکان بی خیال شو به خدا.
نخیر داری با من میای بیرون باید شیک باشی. من اینجوری نمی ام.
بعد در کمدش را باز کرد و یک مانتوی کرم برداشت و گفت:
این خوبه. با شال سفیدت بپوش رنگ سفید بهت خیلی میاد.
ترنج ناخودآگاه اه کشید این جمله را ارشیا هم به او گفته بود. ماکان به طرف در رفت و گفت:
بشمار سه آماده شدیا.
ترنج به زور لبخند زد. و مشغول پوشیدن لباس هایش شد. چادرش را هم سر کرد و برگشت.
کت ارشیا روی دسته صندلی اش بود. تمام مدت این دو هفته جلوی چشمش بود. باید می داد ماکان تا پسش بدهد.
کت را برداشت و از اتاق خارج شد. سوری خانم هم از اینکه ترنج داشت از خانه بیرون می رفت خوشحال بود.
ماکان با اینکه می دانست پرسید:
این چیه؟
ترنج سر به زیر انداخت و گفت:
کت ارشیا از اون شب جا مونده.
ماکان دست دراز کرد و کت را گرفت و گفت:
بریم.
ماکان خودش هم از هیجان داشت می مرد. وقتی ترنج سوار شد. فوری به ارشیا زنگ زد:
ما داریم میام.
دقیقا میاریش همون جا که من گفتم.
باشه باشه.
و سریع سوار شد.
خوب کجا بریم؟
هر جا تو بگی؟
بریم یه کم قدم بزنیم توی این هواخیلی می چسبه.
برای ترنج فرق نمی کرد. برای همین گفت:
باشه.
ماکان ترنج را جلوی پارک پیاده کرد و دستش را گرفت و به راه افتاد. تازه ترنج ان موقع بود که متوجه شد کجا هستند. رو به ماکان گفت:
جا قحط بود؟
ماکان با تعجب گفت:
برای چی؟ پارکه دیگه؟
ترنج پوفی کرد و با خودش گفت:
پارکه دیگه.
ماکان داشت دنبال نشانی که ارشیا داده بود می گشت. بالاخره پیدا کرد. نمی فهمید ارشیا چه اصراری داشت حتما همان نیمکت خاص باشد.
ترنج ولی کاملا متوجه شد که ماکان دارد او را به کدام سمت می برد.
نمیشه از این طرف نریم؟
اه ترنج یه بار با داداشت اومدی بیرون اینقدر نق نزن اصلا امروز هر چی من گفتم.
قدم زنان به نیمکت مورد نظر نزدیک شدند که ماکان گفت:
می خوای یک کم اینجا بشینیم؟
وای نه؟
قرار شد هر چی من گفتم.
ترنج مشکوک شده بود. تمام این چیزها نمی توانست اتفاقی باشد. رو به ماکان گفت:
این مسخره بازیا چیه؟
ماکان بی خبر از همه جا گفت:
کدوم مسخره بازیا؟
چرا منو آوردی اینجا؟
ماکان به جای جواب به پشت سر ترنج نگاه کرد. بعد هم بلند شد و با لبخند گفت:
دختر خوبی باش. به حرفاش گوش بده.
ترنج گیج به ماکان نگاه کرد. ماکان راه افتاد و ترنج همانجور گیج با نگاه او را تعقیب کرد که چشمش به ارشیا افتاد.
ماکان کنارش ایستاد و گفت:
این آخرین شانسته.
ارشیا در حالی که نگاهش به ترنج بود سر تکان داد. ترنج مانده بود اینجا چه خبر است. این صحنه چقدر برایش آشنا بود. ارشیا حتی با این هوای سرد همان لباس آن روزش تنش بود. چطور یادش مانده بود؟
یک شاخه گل سرخ هم توی دستش بود. آرام نشست کنار ترنج. ترنج نمی دانست چکار کند. ماکان پشت به انها دور میشد.
ارشیا دیگر این بار می دانست چه می خواهد بگوید.
می دونی کی عاشقت شدم؟
ترنج ناگهان برگشت و به ارشیا که به گل دستش خیره شده بود نگاه کرد.
اون شب که تصادف کرده بودی. وقتی اون حرف احمقانه از دهنم پرید و اشکتو در اوردم. موقعی که داشتی گریه می کردی. همون موقع فهمیدم واقعا عاشقت شدم.
می دونی چرا؟
چون شناختم توی همون لحظه از تو کامل شد. تا قبل از اون نمی شناختمت. اینقدر توی غرور خودم دست و پا میزدم که اصلا جز ظاهر چیزی از تو نمی دیدم.
اولین ضربه همون اولین بار بود که دیدمت. شوکه شدم. چادر پوشیده بودی. مشتاق شدم بشناسمت.
ضربه بعدی رو وقتی زدی که فهمیدم نگام نمی کنی. بد مجازاتی بود.
گرافیک خوندی تا ثابت کنی اگه بخوای می تونی هر کاری بکنی.
تو خوشنویسی اینقدر عالی کار کردی که نشون دادی می فهمی هنر یعنی چی.
ضربه بعد دفاع اون شبت درباره حجاب بود.. از اینکه اینقدر پای اعتقاداتت وایساده بودی اونم توی اون جمع که کسی مثل تو نبود حض کردم. اون شب احساسم عوض شد فهمیدم می خوام مال خودم باشی
بعد اون روز توی شرکت که ماکان برات صبحانه خریده بود وتو بین همه تقسیم کردی.
و اون شبی که تصادف کردی و زخم دستت و از مامانت پنهون کردی فهمیدم چقدر دیگران برات مهمن. همون شب عاشقت شدم. برای همین رفتم که با خوم کنار بیام که ببینم احساسم یه چیز ظاهری و سر سری نباشه.
و این آخری که از ماکان شنیدم. کاری که برای مهربان کردی.
ترنج ساکت گوش می داد. هوا سرد بود ولی ارشیا چیزی نمی فهمید داغ بود. داغ داغ.
گل را گرفت طرف ترنج و گفت:
من دوستت دارم ترنج نه بخاطر ظاهرت. بخاطر قلب مهربون و روح پاکی که داری. اگه از همین الان بخوای دیگه چادر نپوشی برام مهم نیست چون میدونم برای هر کاری حتما دلیل شو پیدا کردی.
من اون شب بد شروع کردم از اول. باید از آخر شروع می کردم. نمی گیری دستم خسته شد.
اشک چشمهای ترنج را پر کرده بود. باورش نمی شد. این حرف ها را از زبان ارشیا داشت می شنید. دستش می لرزید. دستش را از زیر چادر بیرون آورد و گل را گرفت.
نفس جبس شده ارشیا بیرون پرید.
می بینی اینم فرق تو با من. اینم که از تو از من بهتر و مهربون تری. من همین جا دلتو شکستم ولی تو نه.
ارشیا برگشت طرف ترنج و صدایش کرد:
ترنج! هنوزم نمی خوای نگام کنی؟ دختر این دل ما پوسید برای یک نگاه تو.
ترنج لبخند زد و سرش را بالا آورد. گل را بو کرد و بعد مستقیم به چشمام ارشیا زل زد.
ارشیا نفس عمیق کشیدی و به عمق چشمان ترنج خیره شد.
ترنج جلوی من دیگه گریه نکن.
جوابش یک لبخند بود. و بعد اشکش را با دست گرفت.
ترنج منو می بخشی؟
ترنج لبخند زد:
بخشیدمت ارشیا.
به خدا نوکرتم.
صدای ماکان هر دو را متعجب کرد. کت ارشیا را انداخت روی شانه اش وگفت:
یخ زدی آقای عاشق پیشه.
ترنج خجالت زده سرش را پائین انداخت که ماکان گفت
پاشو دیگه بسته می خوام خواهرمو ببرم.
ارشیا نگاه پر التماسی به ماکان انداخت و گفت:
بی معرفتی نکن.
بابا یه عده الان تو خونه ما منتظر شما دو تا مسخره ان.
ارشیا با چشمای گرد شده گفت:
کی بهشون خبر داده؟
خوب معلومه من.
چرا؟
خوب می خواستم همه تو این خوشحالی شریک باشن.
و هرهر خندید.
ارشیا با حرص بلند شد و گفت:
به هم می رسیم.
باشه می رسیم.
بعد جلو راه افتاد و گفت:
زود اومدین ها.
ترنج کنار ارشیا راه افتاد و ارشیا گفت:
ترنج؟
بله؟
ارشیا با لبخند به چهره گلگون او نگاه کرد و گفت:
هنوزم می خوای تا بعد از لیسانس صبر کنی؟
ترنج لبش را گاز گرفت و گفت:
نه فکر نکنم.
ارشیا از ذوق داشت می مرد. ترنج با خجالت گفت:
ولی من هیچ کاری بلد نیستم.
فدای سرت یکی و میاریم همه کارامون و بکنه. تا اون موقع هم خوب سالاد می خوریم. بعدم خودمون دوتا یه شرکت می زنیم رو دست ماکان بلند میشم.
ترنج خنده اش گرفت:
خوبه ماکان نفهمه.
خوب فعلا بش نمی گیم.
ترنج خندید و گل را بو کرد و گفت:
ارشیا!
ارشیا تمام این مدت برای شنیدن نامش از زبان ترنج صبر کرده بود اینقدر از شنیدن نامش ذوق کرد که ذوقش توی جوابی که به ترنج داد هم مشهود بود:
جان ارشیا؟
ترنج لبش را گاز گرفت و گفت:
میشه مهربان بیاد خونه ما؟
هر چی تو بگی. ترنج! حالا میشه یک بار دیگه نگام کنی؟ عقده شده برام
ترنج ایستاد و سرش را بالا گرفت. خودش هم دلش می خواست دلی از عزا در بیاورد برای تمام روزهایی که ارشیا را تنبیه می کرد خودش هم زجر کشیده بود.
ارشیا با لبخند نگاهش کرد و هر دو در نگاهم عاشق هم گم شدند.

 
کسی که از ○hale○ سپاس کرد.
برچسب ها
نگاهم, یک, کن, بار, رمان

  



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش همه كاربراني كه از اين موضوع بازدید نمودند: 2 نفر
kobra, z.bita
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش امتیاز به این موضوع
امتیاز به این موضوع:

انتخاب سریع یک انجمن

دانلود فایل,مقاله, سورس کد

Powered by vBulletin, Copyright ©2000 - 2017, Jelsoft Enterprises Ltd.
All right reserved ©2009 - 2017, Parsiland.com
کپی برداری از این سایت به هر نحو ممنوع می باشد!